ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

256

معجم البلدان ( فارسى )

حيره نيز چنان كه مىپندارند نام ديهى در سرزمين فارس است . حيزان « 1 » : با زاى نقطه‌دار و الف و نون پايانين . مىتوان آن را جمع حوز به معنى چيزى كه بدست آمده باشد ، دانست ، مانند « رأل » و « ريلان » ، نام شهرى است كه باغها و درخت بسيار و آب فراوان دارد و نزديك اسعرت از ديار بكر است . در آنجا شاه بلوط و فندق بسيار است ، و به شهرهاى ديگر عراق و جزيره و شام جز در آنجا يافت نشود . نصر گويد : حيزان [ ح ] از شهرهاى ارمنستان نزديك شيروان است . درازاى جغرافيايى حيزان 72 درجه و ربع درجه ، پهناى جغرافيايى آن 34 درجه است . اين شهر از گشوده‌هاى سلمان بن ربيعه است . بدانجا نسبت دارد بو الحسن حمدان پسر على حيزانى . « 2 » او از سليم پسر ايوب فقيه شافعى روايت دارد . بو بكر چاچى فقيه از وى روايت مىكند . من ( ياقوت ) گويم كه گفته نخستين درست است . حيز [ ح ] ريشه‌اى آن به معنى هر جايگاهى است كه به درون رودخانه باشد . و هر جايگاه را حيز و حيّز بر وزن هين و هيّن خوانند و ريشهء اين با واو است . و آن نام جايگاهى است كه در شعر لبيد آمده است : وضحت ، بالحيز و الدّريم * جابيه كالثّعب المزلوم « 3 » حيس [ ح ] با سين بىنقطه : خوراكى است مرتازيان را كه از خرما و كشك سازند . نام شهرى و خوره‌اى از بخشهاى زبيد يمن است . از آنجا تا زبيد پيرامون يك روز راه تند روانه است . خوره‌اى گسترده از آن اشعريان است . مسلم پسر نعيم مالكى چنين مىسرايد : أمّا ديار بنى عوف فمنجدة * و العزّ قومى بحيس دارها الشّعف [ 381 ] من بعد آطام عزّ ، كان يسكنها * منّا ملوك و سادات لهم شرف « 4 » حيض [ ح ] با ضاد نقطه‌دار : دره‌اى است در تهامه از آن قبيله هذيل از بلنديهاى آنجا است . و گويند « حيض » و « يسوم » دو كوه است كه در نجد است كه عمر بن ابى ربيعه آن را « خيش » ناميده است زيرا نمىخواست در گفتگو با زنان واژهء حيض را به كار برد . پس چنين سرود : تركوا خيشا على ايمانهم * و يسوما عن يسار المنجد « 5 » حيطوب [ ح ] بر وزن فيعول از ريشهء حطب . نام جايگاهى در سرزمين ايشان ( تازيان ) است . حيفاء [ ح ] گوئى مؤنث است و حيف به معنى ستم باشد . نام جايگاهى در مدينه است ، كه در آنجا پيامبر دستور مسابقهء اسب دوانى داد . و گويند حيفاء ديگر ، از اين نام گرفته است . حيفا با الف كوتاه : نام دژى است در كرانهء درياى شام نزديك « يافا » كه به دست مسلمانان بود تا اينكه « كندفرى » بسال 494 بر بيت المقدس چيره شد و اينجا را نيز بگرفت و در دست ايشان بماند تا اينكه صلاح الدين ايوبى آن را به سال 573 از ايشان بگرفت و ويران كرد ، و در تاريخ دمشق گويد : ابراهيم پسر محمد پسر عبد الرزاق بو طاهر حافظ حيفى « 6 » از مردم « قصر حيفه » بود ، او در طرابلس از بو يوسف عبد السلام پسر محمد پسر يوسف قزوينى و از بو الوفاء سعد پسر على پسر محمد پسر احمد نسوى بر شنود . او به صور به سال 486 حديث گفت و غيث پسر على و بو الفضل احمد پسر حسين پسر نبت كاملى از او برشنود . در كتاب او « قصر حيفه » با ها در پايان « 7 » آمده است و من گمان مىكنم همان شناسهء پيشين باشد . حيق [ ح ] با قاف پايانين : نام شهرى در يمن است و گويند نام كوهى و نيز نام كرانهء عدن است ، و نيز گفته شده است : كوهى است كه گرداگرد جهان را فرا گرفته است . همهء اينها گفتهء نصر است . عمر پسر معدى كرب چنين مىسرايد : و أود ناصرى و بنو زبيد * و من بالحيق من حكم بن سعد « 8 » بو عبيده دربارهء اين شعر فرزدق كه گويد :

--> ( 1 ) . ن . ك : قزوينى . آثار ع 3605 ، جهانگير ص 424 ، مراد ج 2 ص 112 ، بو الفداء - آيتى ص 312 - 313 ، لسترنج ص 122 . ( 2 ) . ش . ش : 1005 از انساب 183 ، لباب 1 : 406 . ( 3 ) . در « حيز » و « دريم » مانند ثعب مزلوم آشكار شد . ( 4 ) . اما در سرزمين عوف دو بلندى است و قبيلهء من در حيس در پشت تپه‌هايى كه منزلگاه پادشاهان و اشراف بوده است . ( 5 ) . خيش را در دست راست خود و يسوم را در دست چپ نهاده رو به نجد رفتند . اين شعر در چ ع 2 : 7 . 5 : 16 و 3 : 66 : 14 نيز هست . ( 6 ) . ش . ش : 101 از همين جا . ( 7 ) . چنان كه در حرف قاف همين كتاب با الف آمده است . ( چ ع : 4 : 110 : 22 ) . ( 8 ) . أود و بنى زبيد و هر كس كه از خاندان حكم بن سعد در « حيق » هست همه ياران من هستند .