ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
251
معجم البلدان ( فارسى )
و لولا عداة النّاس أن يشمتوا بنا * اذا لراتنى فى الحنين اعينها « 1 » حويذان [ ح و ] با ذال نقطهدار و الف و نون پايانين : به گفته نصر سرزمينى در يمن است . حويزه « 2 » [ ح و ز ] كوچك نماى حوزه . ريشه آن از « حاز يحوزه حوزا » به معنى فرا گرفتن است . يكى آن حوزه است . نام جايگاه حازه دبيس پسر عفيف اسدى است كه به روزگار خلافت طايع لله با كاروان خود بدانجا فرود آمد و خانهها بساخت . و اين جز دبيس پسر مزيد است كه شهر « حلّه » در جا معين را بنيان نهاد . [ 372 ] كه او نيز از بنى اسد است . اين جايگاه ميان واسط و بصره و خوزستان در ميانهء بطايح ( - مردابها ) مىباشد . اينك يك نامه را مىآورم كه بو الوفاء زاد پسر خودكام براى بو سعد شهريار پسر خسرو فرستاده و در آغاز آن حويزه را توصيف نموده سپس به داستان گاوى كه شير ، آن را خورد مىپردازد . من از اين نامه تنها وصف حويزه را در اينجا مىآورم . آغاز نامه : لو شاب طرف شاب اسود ناظرى * من طول ما أنا فى الحوادث ناظر « 3 » اى برادر ! : خداوند تو را از برادران بهرهمند بداراد ، و از دام شيطان و گرفتاريهاى دولتيان دور بداراد ، و پيش آمدهاى روزگار را از راه تو بر كنار داراد . اين نامهاى است كه از حويزه به تو مىنويسم . حويزه ، حويزهاى كه نمىدانى چيست ! جايگاه پستى و نااميدى ، پايگاه زيان براى هر جنبنده و آگاه . نمىدانى حويزه چيست . زمينش ناسازگار ، آسمانش بدخو ، ابرهايش خشك ، بادهايش مسموم ، آبهايش زهرآگين ، خوراكش حرام ، مردمش پست فطرت ، ويژگانش عوام الناس و تودههايش عقب افتاده ، چراگاهش پناهگاه ندارد ، به سودش اميدى نيست ، پستان چارپايانش شير ندارد ، پارگيهايش به هم جوش نمىخورد . توصيفى كه خدا از ايشان كرده و حكمى كه درباره ايشان صادر كرده درست است كه گويد : وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ - ترس و گرسنگى و كمبود دارائى و نفوس و ميوهجات براى شما خواهيم فرستاد ، پس به شكيبايان بشارت باد . « 4 » من در اينجا ميان هواى بد و آب مسموم گير كردهام . مردم اينجا يا پيرى گمراه يا جوانى نفهم هستند . هنگام روياروئى در گذرگاه تو را مىآزارند ، و مسخره مىكنند ، كنايت گوئى را ادب مىنامند ، با تقلّب روزى به دست مىآورند ، دنيا را مىچاپند ، ديندارى را بازى مىشمارند ، اگر بشناسى ايشان را از ايشان ترسان و گريزان خواهى بود : اذا سقى الله أرضا صوب غادية * فلا اسقاها سوى النّيران تضطرم « 5 » نويسنده نامه از روزگار خود شكايت دارد ، و در صفت اين روستا چيزها گفته است كه شايستهء كتاب ما نيست . گروهى بدينجا نسبت دارند : 1 - از ايشان است عبد اللّه پسر حسن پسر ادريس حويزى « 6 » . او از احمد جبير پسر نصر حلبى حديث مىآورد . محمد بن حسن پسر احمد اهوازى و جز وى از او حديث آوردهاند . 2 - احمد پسر محمد پسر سليمان عباسى ، بو العباس حويزى « 7 » . مردى با فضل و تميز بود . [ 373 ] او به روزگار مقتفى « 8 » چند كار را عهدهدار شد ، يكى از آنها نظارت بر ديوان واسط بود ، آخرين فرمانى كه يافت نظارت بر « نهر الملك » بود ، ستم و سختگيرى بر خوى او چيره بود ، با اينهمه به زهد و خشك مقدسى و ذكر گفتن هميشگى و نماز بسيار تظاهر مىكرد . هنگام بر كنار بودن از كار ، به خانه مىنشست ، و به بررسى دفتر ديوانها مىپرداخت . پس بو الحكم عبد الله پسر مظفّر باهلى أندلسى او را نكوهش نامهاى چنين بسرود : رأيت الحويزى يهوى الخمول * و يلزم زاوية المنزل لعمرى ! لقد صار حلسّا له * كما كان فى الزّمن الاوّل
--> ( 1 ) . شتر من آبهاى حوياء را نوشيد و به آب ديگران تجاوز كرد اگر بدگويى دشمنان نبود من نيز به او كمك مىرسانيدم . ( 2 ) . ن . ك : قزوينى ص 358 . جهانگير ص 421 ، مراد ج 2 ص 108 ، لسترنج ص 251 / 260 ، حويزه در ( احسن ع 135 ترجمه 189 ) نسخه بدل حوزيه است . ( 3 ) . اگر مژگان نيز پير و سفيد مىشد دراز مدتى كه من نگران حوادث هستم مژگان مرا هم سفيد مىكرد . ( 4 ) . قرآن ، سورة 2 ، آيهء 155 . ( 5 ) . اگر خدا بخواهد چيزى به سرزمينى بفرستد به اين سرزمين جز آتش نفرستد . ( 6 ) . ش . ش : 1605 از انساب 181 ، لباب 1 : 402 . ( 7 ) . ش . ش : 441 از همين جا . ( 8 ) . خليفهء 31 عباسى ( 530 - 555 ) .