ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
10
معجم البلدان ( فارسى )
امّا الجبابات فقد غشينا * بفاقرات تحت فاقرينا يتركن من ناهبة رهينا « 1 » بو احمد گويد : مقصود از « يوم الجبابه » همان « جب » است كه نام جائى در ديار اود پسر صعب پسر سعد العشيره است كه رويدادى در آنجا ميان ايشان و ميان قبيلهء ازد رخ داد . جبابات : نيز نام آبى در نجد نزديك يمامه باشد . جباب [ ج ] بو الندى گويد : نام جائى در ديار بنى سعد پسر زيد منات پسر تميم است كه از ريشهء « جباب » گرفته شده و آن به معنى چيزى است بر بالاى كوهان شتر كه همچون پيه است ولى پيه نباشد [ 14 ] . جبا البراق [ ج ب با ] جبا در زبان تازى ، خاك چاه است كه در كنارهء دهانهء آن باشد . « براق » جمع « برقه » است كه پيش از اين بگذشت . « 2 » نام جايگاهى در جزيره است كه عمير پسر حباب سلمى در آنجا كشته شد . جبا براق [ ج ] به گفتهء بو عبيده نيز جايگاهى در شام است . اين دو را نصر ياد مىكنند . جبابه [ ج ب ] ريشهء آن پيش از اين در جباب [ ج ] ياد شد . نام جايگاهى نزديك ذو قار است كه پيشامد يوم الجبابات در آنجا رخ داد و پيش از اين گذشت . بو زياد گويد : جبابه از آبهاى ابو بكر بن كلاب است . جبابين [ ج ب ] ديهى از دجيل از كار گزارى بغداد است . از آنجاست احمد پسر بو غالب پسر سمجون « 3 » ابرودى بو العباس مقرى معروف به جبابينى . او قرآن را نزد شيخ بو محمد عبد الله پسر على نوادهء شيخ بو منصور خياط بر خواند و از وى و از سعد الخير پسر محمد انصارى و جز آن دو بر شنود . او فقه را به مذهب احمد پسر كروس [ ك ر و و ] آموخت و پس از مرگش در « درب قيار » جانشين وى شد و در جوانى در دهم رجب سال 554 كه چهل و اند سال داشت در گذشت . جباجب [ ج ج ] جمع جبجبه و آن شكمبه است كه خليع ( گوشت و دمبه يا پيه ) را گداخته در آن كنند . جبجبه نيز زنبيلى از پوست است كه در آن خاك را جابجا كنند . خليع گوشت قرمه شده است كه با ادويه و بوها بپزند . جباجب نام رشته كوههائى در مكه است . زبير گويد : جباجب و اخاشب كوههائى در مكه باشند . در مثل است كه : « ما بين جبجبيها و اخشبيها اكرم من فلان - ميان دو جبجب و دو اخشب ، كريمتر از فلانى كس نباشد » . كثيّر چنين مىسرايد : اذا النّصر وافتها على الخيل مالك * و عبد مناف و التقوا بالجباجب « 4 » گويند : جباجب نام بازارهائى به مكه است . عمرانى گويد : جباجب درختى معروف در منى باشد ، و از آنش بدين نام خواندند كه روده و شكمبهها را به آن مىآويختند . نصر گويد : « جباجب » گرد آمدن مردم در منى باشد . و گفته شده است كه جباجب به معنى بازارها است . جباجبه [ ج ج ب ] گويا نامى نو ساخته باشد . براى آبى در سرزمين بنى كلاب از آن ربيعه پسر قرط ، كه نخلستانى بر آن است ، و در آبهاى ديگر آن سامان ، نخلى جز آن و « جروله » نباشد . جباخان [ ج ] با خاى نقطه دار و نون پايانين . بو سعد گويد : ديهى است [ 15 ] در دروازهء بلخ . گروهى از آنجا بر آمدهاند كه از ايشان است بو عبد الله محمد پسر على پسر حسين پسر فرج « 5 » جباخانى بلخى حافظ . او به خراسان و كوهستان و عراق و شام سفر كرد . وى حافظ بود و دربارهء او گفتگوها است . براى بو يعلى موصلى و گروهى بسيار حديث گفت . گروهى نيز از وى روايت دارند . او در بلخ در ربيع يكم 357 يا 356 در گذشت . وى روايت ناشايسته بسيار دارد . جبار [ ج ] در زبان عرب ، جبار به معنى هدر است . « ذهب دمه جبارا - خون وى به هدر رفت » .
--> ( 1 ) . در « جبابات » ما از « فاقرات » كه پايينتر از « فاقرين » است گذشتيم . . . . ( 2 ) . چ ع 1 : 573 - 589 . ( 3 ) . ش . ش : 355 از همين معجمد . ( 4 ) . اگر سپاه مالك و عبد مناف در جباجب به هم برسند پيروزى آن است . ( 5 ) . ش . ش : 2790 از انساب 120 ، لباب 1 : 254 ، تاريخ جرجان ص 460 .