ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
207
معجم البلدان ( فارسى )
« ام مرزم » در لهجهء هذيل به معنى باد بسيار سرد است . پس ابو مثلم پاسخ او را چنين داد : أعيّرتنى قرّ الحلاءة شاتيا * و انت بارض قرّها غير منجّم « 1 » عرّام گويد : در برابر « ميطان » در كوهستان مدينه كوهى هست كه آن را « سن » خوانند كه كوههايى سخت بلند بالا دارد و آن را « حلائه » خوانند و يكى از آنها را « حلاء » گويند . هيچ گياه روينده ندارد و هيچ سودى از آن بر نخيزد جز سنگهاى آسيا كه از آن مىتراشند و به مدينه و پيرامون آن آرند . زمخشرى از عدى بن رقاع اين شعر را آرد : كانت تحلّ اذا ما الغيث أصبحها * بطن الحلاءة فالأمرار فالسّررا « 2 » او اين شعر را به فتح حاء مىخواند . طفيل غنوى نيز چنين مىسرايد : و لو سئلت عنافزارة نبّأت * بطعن لنا ، يوم الحلاءة صائب « 3 » حلاءة [ ح ل لا ء ] با تشديد لام : به گفتهء ابن دريد نام جايگاهى است . حلائق [ ح ء ] گوئى جمع حليقه يا حالق باشد كه در غزوهء ذى عشيره ياد شده است . ابن اسحاق گويد « 4 » : سپس پيامبر ( ص ) از بطحاء ابن ازهر بيرون آمد و در سمت چپ به زمين حلائق فرود آمده برخى آن را خلائق با خاى نقطهدار نوشتهاند كه نام چند چاه آب شناخته شده است . آنان كه آن را با خاى نقطهدار نوشتهاند مىگويند [ 304 ] جمع خليقه باشد كه به معنى چاه بىآب است . حلبان [ ح ل ] نام جايگاهى در يمن نزديك بخران است . جرير گويد : للّه درّ يزيد يوم دعاكم * و الخيل محلبة على حلبان « 5 » در اين شعر به جاى فرا گرفته بودند « محلب » به كار رفته است . زياد گويد : يكى از آبهاى بنى قشير « حلبان » نام دارد كه متلكى از آن در زبان عرب هست كه گويد : « تروّ فإنك وارد حلبان - آرام باش كه به « حلبان » در مىآئى » زيرا كه آب « حلبان » اندك و بدمزه است و آن از آن بنى معاويه پسر قشير باشد . حلب « 6 » [ ح ل ] شهرى بزرگ ، گسترده ، پر از خيرات ، خوش آب و هوا ، و حاصلخيز است كه در روزگار ما مركز « جند » ( قصبه ) قنسرين است . حلب در لغت مصدر ريشهء « حلبت ، احلب ، حلبا » و مانند هربت هربا و طربت طربا است . حلب نيز به معنى شير مىباشد . گويد : « حلبنا و شربنا لبنا حليبا و حلبا » . حلب نيز به معنى « جبايت » ( جلب كردن و آوردن ) است همچون چيزى مانند صدقه را . زجاجى گويد : اين شهر را از آن رو حلب ناميدند كه ابراهيم ( ع ) گوسفندان خود را در جمعهها در آنجا مىدوشيد و آن را به فقيران
--> ( 1 ) . آيا تو مرا به سرماى « حلائه » سرزنش مىكنى ؟ چون خودت در سرزمينى هستى كه سرمائى ندارد . ( 2 ) . هنگامى كه آسمان مىباريد او به درون « حلائه » و « امرار » و « سرر » مىخراميد . ( 3 ) . هرگاه دربارهء ما از قبيلهء فزاره پرسيده شود او خبر طعنهء روز « حلائه » را خواهد داد . ( 4 ) . ترجمه فارسى ( چاپ دكتر مهدوى ) ص 527 ، نامى از حلائق و خلائق ناميده است . ( 5 ) . پاداش يزيد با خدا است كه شما را با سواران بخواند . ( 6 ) . نام اين شهر در سنگ نبشتههاى هيتى كه در سال 1600 پيش از ميلاد بر آن چيره شدند ، ياد شده است ، پس از آن مدتى اين شهر استقلال داشته ، تا به دست آشوريان در 738 پ م افتاد ، اسكندر آن را در 333 پ م بگرفت . سلوكيان آن را پيرو يامى خواندند ، در سال 65 پ م به دست روميان افتاد ، در 540 م به دست ايران گشوده شد . در 637 م / 15 ه - تازيان آن را گشودند . در 944 م / 333 ه - پايتخت حمدانيان شد . بيزانس در 962 م / 351 ه آن را گرفت ، در 962 م / 353 ه به دست اسماعيليان فاطمى مصر افتاد . در 1017 م به دست سلجوقيان افتاد ، در 1070 م / 463 ه پايتخت آلپ ارسلان سلجوقى بود ، در 1183 م / 579 ه - به دست صلاح الدين ايوبى كرد افتاد ، در 1260 م / 660 ه - به دست مغولان افتاد و همان سال به حكومت مماليك مصر پيوست ، و در 1516 م / 922 ه - يكى از ايالتهاى عثمانى شد ( از منجد اعلام ) . در سال 1972 م نويسندهء اين سطور به ديدار دژ حلب رفتم كه بالاى تپهاى در ميان شهر است و خندقى بر گرد آن ، آن را از خيابانهاى شهر جدا كرده است . در ميان دژ چاهى تاريك ديده مىشود كه زندانيان محكوم به مرگ را در آن مىانداختند ، و اكنون دهها سر از سرهاى پوسيدهء ايشان را از چاه ياد شده بيرون آورده به صورت موزه در كنار چاه در آن دژ به نمايش نهادهاند . فردوسى در سدهء پنجم چنين مىسرايد : بيامد زعموريه تا حلب * جهان كرد پر جنگ و جوش و جلب سواران رومى چو سيصد هزار * حلب را گرفتند يكسر حصار ( شاهنامهء حميديان ج 8 ص 296 ش 4143 و 4144 ) . ن . ك : ( احسن ترجمه ص 79 ، 218 و قزوينى . آثار ع ص 183 ، جهانگير ص 238 ، مراد ج 1 ، ص 236 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 296 - 297 .