ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
205
معجم البلدان ( فارسى )
راعى چنين مىسرايد : جمعوا قوى ، مما تضمّ رحالهم * شتّى النجّار ترى بهنّ وصولا فسقوا صوادي يسمعون عشيّة * للماء فى أخوافهنّ صليلا حتى اذا برد السّجال لهاتها * و جعلن خلف عروضهن ثميلا و أفضن بعد كظومهنّ بحرّة * من ذي الابارق اذ رعين حقيلا « 1 » ثعلب گويد : محمد بن عبد الله بن طاهر معنى آخرين بيت اين قطعه را از من پرسيد ، من چنين پاسخ دادم : « ذو الابارق » و « حقيل » نام يك جايگاهاند . پس شاعر مىگويد هنگامى كه در « ذى الابارق » چريدند [ 301 ] از آنجا بيرون آمدند . پس شاعر به جاى بيرون آمدند « افضن » گفته است و به جاى اندكى توقف « كظم » به كار برده كه به معنى بستن دهان است . او مىگويد : شتران تشنه دهان بسته بودند . پس چون شكمهايشان را پر از آب كردند از « حره » بيرون آمدند و « كاظم » به شتران راهپيما گويند : « ذو الابارق » از حقيل است و هر دو يكى است و معنى شعر چنان است كه هنگامى كه شتران در حقيل چريدند به سوى ذو الابارق بيرون آمدند و اگر چنين معنى نكنيم عبارت بىمعنى خواهد بود و آن چنان است كه بگويم : من از بغداد ، از نهر معلى ، از بغداد از كرخ بيرون آمدم . يا : نه به بغداد در آمدم از كرخ ، از بغداد و اگر چنين نكنيم عبارت بىمعنا خواهد بود . بنو فزاره به رياست عيينه پسر حصن پسر حذيفه پسر بدر و نيز مالك پسر حمار شمخى به كمك يكديگر كه يكى از بنى عدى پسر فزاره و ديگرى از بنى شمخ بن فزاره بودند بر قبيلهء رباب يورش آوردند و زنانشان را به اسيرى بردند . قبيلهء يربوع مدعى هستند كه عيينه پسر حارث پسر شهاب بود و قبيلهء يربوع ، ايشان را تعقيب كرده در حقيل به ايشان رسيدند و زنانشان را از اسارت رها كردند . پس جرير داستان را با افتخار خود و سرزنش قبيلهء تيم الرباب چنين مىسرايد : تداركنا عيينة و ابن شمخ * و قد مرّا بهنّ على حقيل فردّوا ، المردفات بنات تيم * ليربوع فوارس غير ميل « 2 » حقيل نيز جايگاهى در سرزمين بنى اسد است كه بنى اسد در آنجا حارث بن مويلك را كشتند پس طفيل چنين سرود : و كان هريم من سنان خليفة * و حصن و من السماء لمّا تغيبوا و من قيس الثّاوى برمان بيته * و يوم حقيل فاد آخر معجب « 3 » حقيل نيز دژى در يمن از آن مردى است كه او را « جذع » گويند . باب حاء و كاف و آنچه پس از آنهاست حكّاميّه [ ح ك كا ى ى ] با تشديد كاف : به گفتهء حفصى نخلستانى در يمامه از آن بنى حكّام است كه گروهى از بنى عبيد پسر ثعلبه پسر حنيفه بودند . حكره [ ح ر ] از مخلافهاى طائف است . [ 302 ] حككات [ ح ك ] با تاى دو نقطهء پايانين : به گفتهء نصر نام جايگاهى است با سنگريزههاى سفيد و نازك . حكمان [ ح ك ] به صورت تثنيه : نام روستاهائى در بصره است كه به نام حكم پسر بو العاص ثقفى ناميده شده و اين اصطلاح مردم بصره است كه چون روستائى را به نام كسى نسبت دهند در پايان آن الف و نون بيفزايند چنان كه ديهى را كه به عبد الله نسبت دهند عبدالان گويند . « 4 »
--> ( 1 ) . نيروى خود را از هر چه در كاروان داشتند گرد آوردند و خرما بنها را سيراب كردند . . . و پس از اندكى توقف در « حرهء ذى الابارق » و چريدن در آنجا و حقيل بيرون آمدند . ( 2 ) . عيينه و ابن شمخ را مساعدت كرديم . . . . ( 3 ) . هريم جانشين سنان و حصن و اسماء در غيبت ايشان بود از قيس نيز كه خانهاش در رمان بود و در روز « حقيل » خود نمائى مىكرد نمايندگى مىكرد . ( 4 ) . پسوند « آن » علامت نسبت در زبان پهلوى است و اين نشان مىدهد كه مردم بصره تا قرن هفتم فرهنگ فارسى قديمى خود را نگاه داشته بودند .