ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
193
معجم البلدان ( فارسى )
رو آن را گسترده آوردم كه برخى به نادرست او را شاپور ذو الاكتاف فرض كردند . جدى پسر دلهاث پسر عشم پسر حلوان قضاعى دربارهء جنگى كه ضيزن در شهر زور داشته است چنين مىسرايد [ 283 ] دلفنا للأعادى ، من بعيد * ببحيش ذي التهاب كالسعير فلاقت فارس منا نكالا * و قتّلنا هرابذ شهر زور لقيناهم بخيل من علاف * و بالدّهم الصلادمة الذكور « 1 » نام علاف ، ربان پسر حلوان پسر حاف پسر قضاعه است . اسبهاى علافيه به دو نسبت دارد . هنگامى كه ضيغم بر حضر بتاخت از خشمى كه از شاپور جنود « 2 » داشت كه خواهرش را اسير كرده بود دو سال آن شهر را در ميان گرفت و پيروز نمىشد تا آن كه « نضيره » دختر ضيزن حيض شد . پس پدرش طبق قانون ياد شده او را به جايگاه مخصوص كه ياد كرديم فرستاد و آنجا در كنار باروى شهر بود . پس چون شاپور قصد كوچ كردن از آنجا را نمود روزى اين دختر او را بديد و هر يك به ديگرى نگاه كرد و عاشق شد . پس دختركى به نزد شاپور فرستاد و اظهار عشق كرده پرسيد اگر راه گشودن شهر را به تو بنمايم چه جايزه خواهم داشت . شاپور گفت تو را سوگلى زنان خود قرار مىدهم كه ويژهء من باشى . دختر گفت : خون حيض زنى كبود چشم را با خون كبوتر ورقاء بياميز و با آن بر روى چيزى بنويس و آن را به گرد شهر « ورشان » بياويز و آن را بفرست تا بر باروى شهر بنشيند . پس باروى شهر ويران خواهد شد و شاپور چنان كرد و آن شد كه آن دختر گفته بود . پس شاپور شهر را بگرفت و از مردم قضاعه صد هزار بكشت و قبيلههاى بسيار را نابود كرد كه تا امروز از ميان رفتهاند . جدى پسر دلهاث نيز در اين داستان چنين مىسرايد : أ لم يحزنك ، و الأبناء تنمى * بما لاقت سراة بني العبيد و مقتل ضيزن و بني أبيه * و إخلاء القبائل من تزيد أتاهم ، بالفيول مجلّلات * و بالأبطال سابور الجنود فهدّم من بروج الحضر صخرا * كأن ثقاله زبر الحديد « 3 » ثقال به معنى سنگى است كه با آهن گداخته چسبانده شود . سپس شاپور از آنجا به عين تمر رفت و با نضيره « 4 » در آنجا عروسى كرد . در شب عروسى ، دختر بر خود مىپيچيد و خواب به چشم او نيامد . چون شاپور سبب آن را پرسيد دختر گفت در تمام عمر در تشكى به اين زبرى نخفته بودم . شاپور گفت : واى بر تو ! مگر پادشاهان بر فرشى نرمتر از فرشهاى من خفتهاند ؟ و چون تجسس نمودند در زير تشك يك برگ آس يافتند كه در ميان دو آستر مانده بود [ 284 ] پس شاپور به وى گفت : پدرت چه خوراكيها به تو مىداد ؟ دختر پاسخ داد : عسل تازه و جوانهء گندم و مغز كلهء چهارپايان دو ساله . شاپور گفت : تو كه با پدرت با آن همه نيكوئيها كه به تو كرده بود چنين رفتار خائنانه انجام دادى ، چگونه به من وفادار خواهى بود ! سپس دستور داد ساختمانى بلند ساختند و او را به بالاى آن برد و به او گفت آيا تو را بر زنان خودم برترى ندادم ؟ دختر گفت : آرى . پس دستور داد دو اسب چموش بياورند ، آنگاه گيسوان او را به آن دو اسب ببست و اسبها را بتازاند تا او را تكه تكه كردند و اين متلك ميان اعراب رواج يافت ، عدى بن زيد در اين باره چنين مىسرايد : و الحضر صبّت عليه داهية * شديدة ، أيّد مناكبها ربيبة لم ترقّ والدها * لحبّها ، اذا ضاع راقبها فكان حظ العروس إذ جشر * الصبح دماء تجرى سبائبها « 5 » در اين شعر به جاى پارچهء كتان « سبائب » آمده است . اعشى نيز چنين مىسرايد :
--> ( 1 ) . براى دشمن از راه دور ، سپاهى آتشين خو آورديم . ايرانيان را بيچاره كرديم . هيربدان شهر زور را كشتار كرديم . با سپاه « علاف » كه مردان استوار بودند برايشان بتاختيم . ( 2 ) . سابور الجنود لقبى است كه اعراب به شاپور اول ساسانى دادهاند ( ترجمهء طبرى ، چاپ خيام ، ص 93 ) . ( 3 ) . از گزارشى بلاهائى كه بر سر بزرگان بنى عبيد آمد از « تفريد » اندوهناك نشدى و كشتار ضيزن و برادرانش و بيرون راندن قبايل عرب . شاپور جنود با فيلهاى مجلل و پهلوانان خود بر « حضر » بتاخت و برجهائى كه ثقال آن با آهن گداخته لحيم شده بود ويران كرد . ( 4 ) . نضيره دخترى كه راه گشودن دژ را به شاپور نشان داده بود . ( 5 ) . مصيبتى بزرگ بر « حضر » فرود آمد ، به دست گروهى با شانههاى پهن و دخترى كه مهر پدر خود را گرامى نداشت . پس قسمت اين عروس در بامدادان ، خونهائى بود كه بر پيراهن كتان او جريان يافت .