ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

4

معجم البلدان ( فارسى )

جاديه [ ى ] با ياى دو نقطهء بىتشديد : به گفتهء بو سعيد ضرير نام ديهى در كارگزارى « بلقاء » در سرزمين شام است . زعفران « جادى » سوده شده به آنجا نسبت دارد كه گفته‌اند : و يشرق جادىّ بهنّ مديّف ، يعنى : مردى جادى كه دلباختهء ايشان است مىآيد . جاذر [ ذ ] با ذال نقطه‌دار و راى بىنقطه : ديهى در واسط است . بدان نسبت دارد بو الحسن على « 1 » پسر حسن پسر على پسر معاذ معروف به جاذرى . بو غالب پسر بشران از او روايت دارد و خود از محمد پسر عثمان پسر سمعان ، « تاريخ بحشل » را حكايت مىكند . جار « 2 » با راى بىتشديد . جار به معنى كسى است كه او را از دشمن پناه داده‌اى . نام بندرى در كرانهء درياى قلزم است . يك روز و يك شب با مدينه فاصله دارد و نزديك ده مرحله از « ايلة » بدور است و تا كرانهء « جحفه » نزديك سه مرحله فاصله دارد . در اقليم دوم است . در درازاى جغرافيائى از سمت باختر 64 درجه و بيست دقيقه و در پهناى جغرافيايى 24 درجه جا دارد . بندرى است كه كشتيهاى آمده از حبشه و مصر و عدن و چين و ديگر كشورهاى درياى هند در آنجا لنگر اندازند . منبر دارد . پر مردم است ، آب آشاميدنى ايشان از درياچهء « عين يليل » است . در « جار » كاخهاى بسيار هست . نيمى از جار در دريا و نيم ديگر در كرانه است . روبروى جار ، جزيره‌اى در دريا هست كه يك ميل در يك ميل گستره دارد و جز با كشتى بدانجا نتوان رفت و آن بندر و ثيرهء حبشه باشد و آن را « قراف » نامند . مردم آنجا مانند مردم جار بازرگانند . آب را از دو فرسنگ بالاتر مىآورند . همهء اين آگاهيها را بو الاشعث كندى از عرّام پسر اصبغ سلمى آورده است . همهء آن دريا نيز جار خوانده مىشود . از جدّه تا نزديك شهر قلزم كشيده شده است . يك عرب دربارهء آن چنين مىسرايد : و ليلتنا بالجار و العيس بالفلا * معلّقة اعضادها بالجنائب سمعت كلاما من وراسجف مجمل * كما طلّ مزن صيّب من سحائب [ 6 ] و قائلة لاح الصباح و نوره * عسى الرّكب عن يحظى بسير الرّكائب عسى يدرك التّعريف و الموقف الّذى * شغلنا به عن ذكر فقد الحبائب « 3 » گروهى از محدثان به جار نسبت دارند كه از ايشان است : 1 ) سعد جارى « 4 » كه دربارهء حديثهاى او اختلاف است . او سعد پسر نوفل مولاى عمر خطاب است كه وى را فرماندار جار كرده بود . پسرش عبد الله از او روايت دارد . بو عبد الله گويد : به گمان من او همان كس است كه بوعصامه از هشام بن عروه از سعد مولاى عمر خطاب روايت كرد كه اسيد پسر حضير به عمر توصيهء او را كرد . به گمان من اين عمر پدر عبد الرحمن بن عمر باشد . نيز عقدى از عبد الملك پسر حسن روايت مىكند كه او از عمر پسر سعد جارى مولاى عمر خطاب بر شنوده است . 2 ) عبد الله پسر سعد جارى « 5 » : او از بو هريره برشنود . عبد الملك پسر حسن نيز از وى روايت كند . بخارى گويد : اگر او برادر عمر بن سعد نباشد او را نمىشناسم . 3 ) عبد الرحمن پسر سعد جارى « 6 » : او در كوفه از ابن غره برشنود . به گفتهء وكيع ، منصور و حماد پسر بو سليمان از وى روايت كنند . بخارى گويد گمان مىكنم او برادر عمر باشد . 4 ) يحيى پسر محمد جارى « 7 » : بخارى گويد دربارهء او گفتگوها هست . 5 ) عمر پسر راشد جارى « 8 » : او از ابن ابى ذئب روايت دارد . يعقوب بن سفيان نسوى نيز از وى روايت دارد . احمد بن صالح در تاريخ خود گويد : يحيى بن احمد مدينى كه او را « جارى » مىخوانند از موالى بنى دوئل و از فارسيان است . سپس از نيكيهاى او ياد مىكند . وى از مردم مدينه است كه مدتى در جار بازرگانى داشت سپس به مدينه شد . و مىگويد از اين روى مرا « جارى » خوانده‌اند .

--> ( 1 ) . جاذرى ( صلحى ) ش . ش : 1945 از انساب 119 ، لباب 1 : 249 . ( 2 ) . بوالفدا - آيتى . ص 113 - 116 . ( 3 ) . شبى كه در « جار » بوديم و شتران در بيابان مىچريدند . . . سخنى از پشت ابرها شنيدم كه مىگفت بامداد برآمد شايد كه كاروان برسد و چيزى پيش آيد كه دورى دوستان را براى ما جبران كند . ( 4 ) . ش . ش : 1170 از انساب 119 ، لباب 1 : 251 . ( 5 ) . ش . ش : 1633 از همين معجمد . ( 6 ) . ش . ش : 1441 از تاريخ بخارى 5 : 287 . ( 7 ) . ابن مهران جارى ( گارى ) ش . ش : 3303 از تاريخ بخارى 8 : 304 ، ميزان الاعتدال ع : 406 ، مجروحين 3 : 130 ، لسان الميزان 7 : 436 ، تقريب تهذيب 2 : 357 ، مشتبه 1 : 325 ، تهذيب تهذيب 11 : 274 ، تاريخ ثقات ص 475 . ( 8 ) . ش . ش : 2101 عمر جارى از همين معجمد .