ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
178
معجم البلدان ( فارسى )
بو منصور گويد : بو عبيده گفته است : حزن زباله ميان زباله و حزن يربوع است كه حزن زباله بالاتر از زباله به سوى سرزمين نجد است و درشتى و بلندى دارد . پس در حزن بنى يربوع اتفاق نظر و در آن دو ديگر اختلاف است . حزن غاضره [ ح ن ض ر ] با غين و ضاد نقطهدار : اسم فاعل مؤنث از ريشهء « غضاره » باشد كه معنى [ 261 ] خرمى و بركت دارد . و غاضره پسر مالك پسر ثعلبه پسر دودان پسر اسد پسر خزيمه است ، و در قبيلهء صعصعه ، غاضره پسر صعصعه مىباشد و در قبيلهء « ثقيف » نيز غاضره است . « حزن » به غاضره بنى اسد نسبت دارد كه دنبالهء حزن بنى يربوع است . حزن كلب [ ح ن ك ] كلب پسر وبره پسر تغلب پسر حلوان پسر عمران پسر جاف پسر قضاعه است . و ما از اصمعى ياد كرديم كه او را يكى از سه « حزن » عربستان خوانده بود . حزن مليحه [ ح ن م ح ] مليحه كوچك نماى ملحه است كه در جاى خود ياد خواهد شد . جرير چنين سروده است : و لو ضاف احياء بحزن مليحه * للاقى جوارا صافيا غير اكدرا فهم ضربوا آل الملوك و غجّلو * بورد غداة الحوفزان فبكّرا « 1 » حزن يربوع [ ح ن ى ] او يربوع پسر حنظله پسر مالك پسر زيد منات پسر تميم قبيلهء جرير است كه نزديك فيد در سمت كوفه مىباشد و بهترين بهارههاى عربستان و زمينهائى نيكو دارد . عرب به مثل چنين مىگفتند : كسى كه در « حزن » بهار كند و در « صمان » زمستان را بگذراند « 2 » و تابستان را در « شرف » باشد زندگى پر بركت خواهد داشت . برخى گفتهاند : « حزن بنى يربوع » از كنار راه حاجيان به سمت بالا است و گذرندگان آن را به خوبى مىبينند و راه داخل آن نيست . جرير چنين مىسرايد : ساروا اليك من السّهبا و دونهم * فيحان فالحزن فالصّمّان فالوكف « 3 » قتّال كلابى به گفتهء سكرى چنين سروده است : و ما روضة بالحزن قفر مجودة * يمجّ الندى ريحانها و صبيبها بأطيب بعد النوم من أم طارق * و لا طعم عنقود عقار زبيبها « 4 » او گويد : « حزن » سرزمين يربوع است و بهترين چراگاه بيابانها است و پس از آن « صمان » مىباشد . محمد بن زياد اعرابى گويد : از بنت الحسن پرسيده شد : كدامين چراگاه بهتر است ؟ گفت : « خياشيم » حزن ؛ جواء الصّمان از مىگفت : خياشيم آغاز هر چيز را گويند . از وى پرسيدند : سپس كجا را مىپسندى ؟ پاسخ داد : به نظر من « اجلى » را هر وقت بخواهى شايسته است . او گويد : برخى گفتهاند : « اجلى » نام جائى است در راه بصره ، و « حزن » از كنار راه كوفه به مكه دور است ، و از آن بنى يربوع مىباشد . اصمعى داستان بنت الحسن را در كتاب خود ياد كرده [ 262 ] و آن را گزارش داده است . او مىگويد : « حزن بنى يربوع » يك مكان بلند درشت به درازاى سه شبانه روز راه است . در همان اندازه پهنا . و « خياشيم » - دماغههاى پيرامون آن باشد و از اين رو وى آنجا را بهترين سرزمينها خوانده است كه از آب به دور است ! پس گوسفند و چهارپاى ديگر در آنجا نباشد ، و كشتزار ندارد ، و از سرگين چارپايان تهى است . پس براى خوشگذرانى بهتر است . و يكى « جواء » « جو » است كه به معنى زمينى مطمئن باشد . ابن اعرابى گويد : مردى شترى را بدزديد و او را به « حزن » برد و دزدى بودن آن را منكر شد و چنين سرود : و مالي ذنب إن جنوب تنفّست * بنفخة حزني ، من النبت ، أخضرا « 5 » يعنى من گناهى ندارم كه شتر شما به دنبال بوى هواى جنوب به طرف « حزن » من آمد . يعنى من او را ندزديدهام و او خود به خود به
--> ( 1 ) . اگر قبيلههائى را در « حزن مليحه » ميهمانى كند به ايشان روزى خوش خواهد گذشت . . . . ( 2 ) . من تربّع الحزن و تشتّى الصمّان و تقيّظ الشرف فقد اخضب ( چ 3 : 278 : 6 ) . ( 3 ) . از « سهبا » به سوى تو آمدند ، از « فيحان » و « حزن » و « صمان » و « كف » گذشتند . اين شعر در چ ع ج 4 ، ص 938 ، س 15 نيز هست . ( 4 ) . در باغچههاى حزن كه شبنم بر رياحين آن نشسته باشد بهتر از ام طارق ( پروانه ) و خوشههاى انگور نباشد . ( 5 ) . گناه من چيست ؟ باد جنوب او را به هوس انداخت و به دنبال « حزن » ما آمد كه سبز و خرّم است .