ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

171

معجم البلدان ( فارسى )

حرّهء عذرة [ ح ر ر ى ع ر ] كه آن را « كرتم » نيز گويند و در جاى خود ياد شده است « 1 » . حرهء عسعس [ ح ر ر ى ع ع ] عسعس به معنى گرگ است كه شب روى مىكند . نام حره‌اى است معروف . غامدى چنين مىسرايد : طاف الخيال و صحبتى بالأوعس * بين الرّقاق و بين حرة عسعس « 2 » حرهء غلاس [ ح ر ر ى غ ل ل ] به تشديد لام و سين بىنقطه : شاعر چنين مىسرايد : لدن غدوة ، حتى استغاث شديدهم * بحرّة غلاس و شلو ممزّق « 3 » حرهء قبا [ ح ر ر ى ق ] در سمت قبلهء مدينه : نامش در حديث آمده است . حرّهء قوس [ ح ر ر ى ق ] نامش در شعر عرعرهء نيمرى چنين آمده است : بحرّة القوس و خبتى محفل * بين ذراه ، كالحريق المشعل « 4 » حرهء لبن [ ح ر ر ى ل ] با باى تك نقطه : لبن جمع لبون ، شتران در سن معين هستند . ابن اعرابى گويد : « لبن » به معنى پرخورى و سخت كتك زدن مىباشد . لبن در جاى خود نيز ياد شده است . شاعر چنين مىسرايد : بحرّة لبن يبرق جانباها * ركود ما تهدّ من الصياح « 5 » حرّهء لفلف [ ح ر ر ى ل ل ] ابن اعرابى گويد : « لفلف الرجل » يعنى بسيار خورد و علف برد و خود در لفلف ياد شده است . حرهء ليلى [ ح ر ر ى ل ل ا ] جائى از آن بنى مرّة پسر عوف پسر سعد ذبيان پسر بغيض پسر ليث پسر غطفان است كه حاجيان در راه خود به مدينه از آنجا مىگذرند . برخى گفته‌اند « حرهء ليلى » در پشت وادى القرى در سمت مدينه است كه نخلستان و چشمه سارى دارد . سكّرى گويد : « حرهء ليلى » در سرزمين بنى كلاب معروف است . وليد پسر يزيد بن عبد الملك به هنگامى كه به خلافت نشست ، رماح پسر يزيد ( و برخى گفته‌اند پسر ابرد مزنى معروف به ابن ميّاده ) را بخواست و او را بستود . پس به او دستور داد كه نزدش بماند و او بماند . و چون پس از مدتى هواى وطن به سرش افتاده چنين سرود : [ 251 ] ألا ليت شعرى هل أبيتنّ ليلة * بحرّة ليلى ، حيث ربّتنى اهلى بلادبها نيطت علّي تمائمى * و قطّعن عني حين أدركني عقلي و هل اسمعنّ الدهر ، اصوات هجمة * تطالع من هجل خصيب الى هجلى تحنّ فأبكى كلّما ذرّ شارق * و ذاك على المشتاق قبل من القبل فأن كنت عن تلك المواطن جابسى * فأفش علّي الرزق و اجمع إذا شملي « 6 » وليد گفت : اين پيرمرد آرزوى وطن كرده است . پس به مسئول زكات قبيلهء كلب بنوشت تا صد شتر دهماء جعداء ( مو فرفرى ) به او بدهد . پس مسئول زكات از او خواهش كرد تا شرط فرفرى بودن را رها كند . پس رماح به وليد چنين نوشت : أ لم تعلم بأن الحيّ كلبا * أرادوا في عطيتك ارتدادا ؟ « 7 » پس وليد به مسئول زكات نوشت كه صد شتر دهماء جعداء و صد شتر صهباء به او بدهد . پس دويست شتر را بگرفت و به قبيلهء خود پيوست . پس آنها را جابجا مىكرد تا به « حوض بردان » در آورد و مرتجلا چنين سرود :

--> ( 1 ) . ن . ك : چ ع 4 : 250 : 18 . ( 2 ) . خيال من ميان « رقاق » و « حره عسعس » گردش كرد . ( 3 ) . بامدادان نيرومندترين ايشان در « غلاس » و « شلو » به فرياد آمد . ( 4 ) . در « حرهء قوس » و دو گوشهء « محفل » ميان « ذراه » همچون آتشى سوزان است . ( 5 ) . در « حرهء لبن » از دو سو برق مىزند و سد بند نمىآيد . ( 6 ) . جان من ! آيا مىتوانم شبى را در « حرة ليلى » بخسبم ؟ جائى كه خانواده مرا پرورش دادند و استخوان بندى من در آنجا پخته شد و عقل من كامل شد . آيا روزگارى باز هم صداى گله‌هاى شتران را مىشنوم كه از تپه به تپه بروند ؟ هر بامداد كه آفتاب بر آيد مىگريم و اين براى هر آرزومندى طبيعى است . اگر تو مرا از سرزمين من دور كرده‌اى دست كم بر روزى من بيفرا تا خويشان خود را گرد آورى كنم . مصرع سوم اين قطعه را عين القضات همدانى در شعر خود تضمين كرده است . ن . ك : ( چ ع 1 ص 225 پانوشت منزوى ) . ( 7 ) . آيا خبر دارى كه قبيلهء كلب از پرداخت هديه تو خوددارى كرده‌اند ؟