ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
162
معجم البلدان ( فارسى )
و رو به باختر نهاد و اندكى برفت تا به چشمهاى بزرگ رسيد كه جنگلى در اطراف آن را فرا گرفته بود و سه « ندّ » ( تپهء بزرگ ) در آنجا بود كه در بزرگى به كوه نمىرسيدند . در كنار آبشخور چشمه خانهاى سنگين ديدند كه اطراف آن استخوانهاى پوسيده و تازهء حيوانات انباشته بود . و در اين ميان چشم او به شخصى افتاد كه همچون نرگشنى بود كه با موى خود كه بر شانه ريخته بود بازى مىكرد ، و شمشيرى به دست داشت . اسبان ، از او رميده روى بگردانيدند و گوشهاى خود را راست كردند و از ترس شاشيدند . او مىگويد [ 237 ] : همچنان كه ما مىرفتيم فرياد زده گفتيم تو كيستى ؟ او برگشت و چون شترگشن به ما نگريست و مانند پلنگى به نزديكترين فرد ما يورش برد و دم اسب او را بركند و به سوار حمله كرد . پس قيل ( يعنى شاه ) گفت : دو سوار به سوى اردو روند و بيست تيرانداز با خود بياورند ، كه من بر ايشان ترسم ! پس چيزى نگذشت كه مردان بيامدند و ايشان را به روى سه تپه فرستاد و گفت در آنجا تيرها را آماده داشته باشيد و اگر به سوى شما آمد سنگها را روى او بسرانيد و در پس آنان سواران بر او بتازند . ما سواران خود را براى يورش بر او آماده كردهايم و همه از او بيمناك بودند . پس هر تيرى كه به تن او مىرسيد دست خود را بر آن مىكشيد و آن را در پوست بدن خود شكسته دور مىانداخت . سپس به سوارى ديگر يورش برد و ران او را با زين بركند . و اسب او را زخمى كرد . پس قيل ( شاه ) سواران خود را فراخواند و ايشان را به سه گروه تقسيم كرد و از اطراف بر او يورش بردند . سپس قيل از او پرسيد : واى بر تو ! كيستى ؟ او با صدائى چون رعد پاسخ داد : من « حرث » هستم . نه مىترسم و نه فريب مىخورم و نه از چيزى باك دارم . تو كه هستى ؟ وى گفت : من « مثّوب » هستم . گفت آيا تو همانى ؟ گفت آرى ! و به پس نشست . پس گفت : [ ام يوم انقضت ام مدة و بلغت نهايتها ، ام عدّه لك كانت هذه ام سرارة ممنوعة ] اين لهجهء برخى از سرزمينهاى يمن است كه لام تعريف را به ميم بدل كنند و به جاى « اليوم » « ام يوم » گويند . او مىگويد : امروز كار تو پايان يافت و مهلت تو سر رسيد ، خوشى بر تو ممنوع شد سپس بنشست و به بيرون آوردن تيرها از تن خود پرداخت آنگاه به روى زمين افتاد پس يكى از دوستان ما به قيل گفت : گويا او تسليم شده است ! قيل گفت : نه ! ولى او دريافته است ! رهايش كنيد كه او مردنى است . او گفت : بر شماست كه مرا به چال كنيد . قيل گفت : پيمانى استوار است . سپس او به رو در افتاد و چون نزديكش شديم ، ديديم مرده است . پس شمشير او را گرفتيم ليكن هيچيك از ما نمىتوانست آن را از سنگينى بر دوش بردارد . پس مثوب دستور داد گودالى براى او كندند و او را در گودال انداختند . مثوب در آن سرزمين منزل كرد و آنجا را « حرث » ناميد كه همان « ذو حرث » باشد . هشام گويد : سنگى بزرگ بر يكى از آن تپهها يافت شد كه با خط مسند « 1 » بر آن نوشته شده است : « باسمك ام لهمّ إله من سلف و من غبر إنك الملك ام كبّار ام خالق ام جبّار ملكنا هذه ام مدرة و حمى لنا اقطارها و أصبارها و أسرابها و حيطانها و عيونها و صيرانها الى انتهاء عدة و انقضاء مدّة ، ثم يظهر عليها ام غلام ذوام باع ام رحب و ام مضاء ام عضب فيتخذها معمرا ثم [ 238 ] تجوز كما بدت و كل مرتقب قريب و لابد من فقدان ام موجود و خراب ام معمور و الى فناء ممار ام أشياء ، هلك عوار ، و عاد عبد كلال . « 2 » » اين خبر را چنان كه مىبينى ، از راوى روايت كردهام ، و درستى آن با خداست . حرج [ ح ] مىتوان آن را جمع « حرجة » دانست چنان كه « بدن » از « بدنه » و آن به گفتهء بو عبيد به معنى درختان درهم پيچيدهء سدر و طلع و نبع است . ديگرى گويد : « حرجة » هر درخت درهم پيچيده باشد و بيشتر آن را به « حراج » جمع بندند . نام گودالى است در سرزمين فزاره كه آن را « ابن حرج » خوانند . ابن دريد آن را به فتح راء و انداختن ابن آورده است . حرجلّة [ ح ج ل ل ] با تشديد لام . يكى از القاب « طويله » است كه ديهى از دمشق مىباشد . نامش در حديث بو عميطر سفيانى « 3 » آمده است كه در دمشق به روزگار محمد امين عباسى ( براى احياى حكومت اموى ) برپاخاست .
--> ( 1 ) . خط مسند - خط حميرى و نيز ن . ك : به لغتنامه واژهء مسند ، و اطلس خط از حبيب الله فضايلى . ( 2 ) . به نام تو اى خداى گذشتگان ! اى پادشاه بزرگ ! آفريننده ! زورمند كه اين سرزمين را به ملكيت ما در آورد ، و آن را براى ما نگاهدارى كرد ، ديوارها و چشمههاى آن را تا پايان عمر براى ما نگاه مىدارد و سپس جوانى با بازوان محكم ظاهر خواهد شد . مدتها در اينجا خواهد زيست و آن را آباد خواهد كرد سپس به حالت نخستين خود باز خواهد گشت و آنچه را بدان اميدواريم واقع خواهد شد البته هر هستى نيست خواهد شد و هر آبادى ويران خواهد گشت همه چيز به فنا خواهد رفت و « عبد كلال » باز خواهد گشت . ( 3 ) . على بن يحيى ( 105 تا 198 ه ) ن . ك : چ ع ج 3 ، ص 859 ، س 4 تا 11 و زركلى ج 5 ، ص 117 .