ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

135

معجم البلدان ( فارسى )

« بركة الحبش » كشتزارى زيبا در پشت « قرافه » در مصر است كه در بركه ياد آن گذشت « 1 » . حبشّى [ ح ى ى ] با شين نقطه دار و تشديد ياء : نام كوهى در پايين مكه در « نعمان الاراك » است كه گويند « احابش قربيش » از آن نام گرفته‌اند ، زيرا كه بنى مصطلق و بنى هون پسر خزيمه ، در آنجا گرد آمده با قريش همسوگند شدند ، و به خدا سوگند ياد كردند كه : [ تا آنجا كه شب ، روز شود و روز روشن گردد و تا آنگاه كه كوه حبشى در اينجا پايدار باشد ما همدست و همدل خواهيم بود ] . و از آن به بعد ايشان را « احابيش قريش » به نام همان كوه ناميدند ، كه تا مكه شش ميل فاصله دارد و عبد الرحمن پسر بو بكر صديق در آنجا به فجاه در گذشت ، و او را بر دوش مردان تا مكه تشييع كردند ، و عايشه از مدينه تا به سر قبر او پياده به زيارت آمد ، و بر قبر او نماز گزارد و اين شعر بسرود : و كنّا كندماني جذيمة حقبة * من الدّهر ، حتّى قيل لن يتصدّعا فلما تفرّقنا ، كأنّى و مالكا * لطول اجتماع ، لم نبت ليلة معا « 2 » حبشى [ ح ب شا ] بو عبيد سكونى گويد : حبشى كوهى در خاور سميراء است ، و از آنجا به آبى مىرسند كه آن را « خوّه » نامند و از آن حارث پسر ثعلبه باشد . جز او گويد : حبشى نام كوهى در سرزمين بنى اسد است . در كتاب اصمعى آمده است : حبشى نام كوهى است ميان مردم مشاع است [ 198 ] و پيرامون آن آبهائى است كه از آنهاست : « شبكه » و « خوّه » و « رجبيه » و « ذنبه » و « ثلاثان » كه همهء آنها از آن بنى اسد است . حبل [ ح ] به معنى طناب ، نيز به معنى پيمان ، نيز به معنى امان و اطمينان ، نيز به معنى شنزارى دراز است . حبل العاتق : عصب‌گردن و حبل الوريد : رگى در گلو ، و حبل الذراع : يك عصب در دست است . حبل عرفه نزديك عرفات است . بو ذويب هذلى چنين مىسرايد : فروّحها عند المجاز عشيّة * تبادر السّابقات الى الحبل « 3 » حسين پسر مطيّر اسدى چنين مىسرايد : خليليّ من عمر قفا و تعرّفا * لسهمة دارا ، بين لينة فالحبل تحمّل منها أهلها حين أجدبت * و كانوا بها فى غير جدب و لا محل و قد كان ، فى الدّار الّتى هاجت الهوى * شفاء الجوى لو كان مجتمع الشّمل « 4 » حبل نيز نام جايگاهى در بصره در كنار شاخه‌اى از خليج است ، كه با جزر و مد پر آب و خالى مىشود . حبل [ ح ب ] بر وزن زفر و جرذ . مىتواند جمع حبله باشد چنان كه جمع برقه برق است . نام ميوهء عضاء ( نوعى خار ) است . در حديث سعد است كه به نزد پيامبر ( ص ) آمديم و خوردنى جز حبله و ورق سمّر و زينتى در گردن بند چيزى نداشتيم . و حبل جمع حبله باشد و آن نيز آرايش گردن بند است . شاعر گويد : و فلائد من حبلة و سلوس « 5 » و مىتوان گفت كه از حابل گرفته شده است كه به معنى دام گذارنده براى شكار است . حبل : نيز جايگاهى در يمامه است ، در حديث سراج پسر مجاعه پسر مداره پسر سلمى كه از پدرش كه از جدش روايت كرده چنين آمده است ، كه به نزد پيامبر ( ص ) شدم و او درهء « غوره » و « غرابه » و « حبل » را به اقطاع من واگذار كرد . ميان « حبل » و « حجر » پنج فرسنگ راه است . لبيد در وصف شتر چنين مىسرايد : فاذا حرّكت غرزي أجمرت « 6 » * و قرابي عدوجون قد أبل

--> ( 1 ) . ن . ك : چ ع 1 : 591 : 22 . ( 2 ) . ما مانند ندمان جذيمه « دو ستارهء فرقدان » مدتى با هم بوديم و چنان از هم جدا گشتيم كه گوئى يك شب هم با يكديگر نبوديم . ( 3 ) . نزديك « مجاز » شبانگاه او را رها كرد و او پيش از پيشقراولان به « حبل » رسيد . ( 4 ) . دوستان ! بايستيد و خانهء سهمه را بنگريد كه ميان « لينه » و « حبل » است . مردمش كه هنگام خرمى در آنجا مىزيستند در خشكسالى آنجا را رها كرده و رفته‌اند . اين خانه‌اى كه اكنون اسف انگيز است به هنگامى جاى گرد آمدن دوستان بوده است . ( 5 ) . و گردن بندهائى از حبله و سلوس . ( 6 ) . اين مصرع در چ ع ع 2 ، ص 112 ، س 23 نيز ديده مىشود .