ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

114

معجم البلدان ( فارسى )

رؤبه آورده است : بل بلد ملاء الفجاج قيمته * لا تشترى كتّانه و جهرمه « 1 » مىتوان واژهء « جهرم » در اين بيت را اسم جنس فرش گرفت مانند رومى و روم . بيت را بايد با حذف مضاف تفسير كرد و « منتهى جهرمه » [ چنين : ] خواند . ميان شيراز و جهرم سى فرسنگ راه است . بدانجا نسبت دارد بو عبيده عبد الله پسر محمد پسر زياد جهرمى « 2 » . او از حفص پسر عمر رمانى حديث آورد . بو العباس محمد پسر احمد طبرانى او را ياد كرده گويد : من از وى در جهرم بر شنودم . جهضميه [ ج ض ى ى ] ( با ضاد نقطه‌دار ) : به نقل از بو زياد از آبهاى بو بكر بن كلاب است . جهوذانك [ ج ن ] ( با ذال نقطه دار و الف و نون و كاف ) : و آن جهوذان كوچك است كه كاف پايانين در دستور زبان فارسى نشان آن است . نام ديهى [ 168 ] از بلخ است . از آنجا است بو شهيد پسر حسين بلخى « 3 » وراق متكلم . او در بلخ به دنيا آمد زيرا پدرش به آنجا رفته بود . ابو شهيد اديب شاعر متكلم داراى صفات پسنديده است . او به روزگار بو زياد كعبى مىزيست و من در [ معجم ] « الادباء » او را ياد كرده‌ام . جهوذان [ ج ] كه آن را جهودان بزرگ نيز نامند و سپس به ميمنه شهرت يافت . ديهى از بلخ است . جهودان در فارسى به معنى يهوديه است و به گمان من همين سبب شد كه نام آن را از جهوذان به ميمنه بر گردانند . جهور [ ج و ] نام جايگاهى است كه در شعر سلمى پسر مقعد هذلى ديده مىشود : و لو لا اتّقاء الله حين ادّخلتم * لكم صرط بين الكحيل و جهور لارسلت فيكم كلّ سيد سميدع * اخى ثقة فى كلّ يوم مذكّر « 4 » جهينه [ ج ه ن ] ( به وزن كوچك نما ) : نام نو ساخته‌اى است براى شاخه‌اى از قبيلهء قضاعه كه اين نام را به ديهى بزرگ از بخشهاى موصل در كنار دجله داده‌اند و آن نخستين منزلگاه كسانى است كه از موصل به سوى بغداد روند . در آنجا چمنى هست كه آن را « مرج جهينه - چمن جهينه » خوانند و از آن بسيار ياد شود . بدانجا نسبت دارد : 1 - بو عبد الله حسين پسر نصر پسر محمد « 5 » پسر حسين پسر قاسم پسر خميس پسر عامر كعبى معروف به « تاج الاسلام » و « ابن خميس » . پير مردم موصل به روزگار خود بود . او در موصل به سال 466 زاده شد و در آنجا حديث بر شنود و به بغداد شد و در آنجا از قاضى بو بكر شامى و از بو الفوارس پسر طراز زينبى و جز آن دو بر شنود و به ياران بو حامد غزالى پيوست . او به مذهب شافعى فقيه بود و مدتى به دادرسى رحبهء مالك بن طوق گمارده شد و سپس به موصل باز گشت و در آنجا در ماه ربيع دوم سال 552 در گذشت . او كتابهائى نيز بنگاشت . 2 - بو الفرج مجلى « 6 » پسر فضل پسر حسين جهنى بازرگان موصلى . او از بو على نصر الله پسر احمد پسر عثمان خشنامى ( چنين است ) و از بو شجاع محمد پسر سعدان مقاريضى شيرازى و از بو عمر ظفر پسر ابراهيم خلالى روايت دارد . در « فيصل » گويد : براى ما از وى حديث آورده‌اند . حافظ بو القاسم گويد : من از وى بر نوشتم . او شعر نيز مىسرود . جهينه [ ج ه ن ] نيز دژى استوار و پايدار و بلند به ابر رسيده در طبرستان است [ 169 ] .

--> بيامد ز جهرم سوى اردشير * ابا لشكر و كوس و با دار و گير جهان دار دارا به جهرم رسيد * كه آنجا بدى گنجها را كليد ( شاهنامه حميديان ج 6 ص 392 ش 187 ) . ( 1 ) . شهرى كه بوى آن دره‌ها را پر كرده است نه كتان و نه فرش آن خريدارى ندارد . ( 2 ) . ش . ش : 1702 از انساب 145 ، لباب 1 : 316 . ( 3 ) . ش . ش : 1300 از همين جا . ( 4 ) . آنگاه كه شما شمشيرها را به ميان « كحيل » و « جهور » داخل كرديد اگر بيم از خداوند نبود هر روز بيم دهنده‌اى را بر سر شما مىفرستادم . چ ع 4 : 241 : 1 و 2 . ( 5 ) . ش . ش : 977 صوفى است نقل از منابع بسيار . ( 6 ) . ش . ش : 2298 نقل از همين جا .