ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

84

معجم البلدان ( فارسى )

سعيد پسر بو سعيد عيار صوفى از ابراهيم محمد جنازى در « جنازه » كه ديهى ميان استرآباد و گرگان است از ابراهيم پسر محمد طميسى روايت مىكرد . او اين واژه را با ضم جيم و زاى بعد از الف ضبط كرده است . جناشك [ ج ] ( با التقاى ساكنين و كاف پايانين ) : يكى از دژهاى نامبردار گرگان و استرآباد است كه به استوارى و بزرگى شهرت دارد . وزير بو سعد آبى گويد : اين دژ در شهرت از توصيف بىنياز است . يكى از دژهائى است كه ابر پائينتر از آن است كه بر دامنهء آن مىبارد و قلهء آن خشك مىماند زيرا كه از ابر برتر است و ابر بدان نمىرسد . جنان [ ج ] ( با نون پايانين هموزن جنان به معنى دل ) : گويند : « ما يستقر جنانه من الفزع - دل او از ترس آرام ندارد » . شمر گويد : جنان به معنى هر چيز پنهان باشد و اين شعر به گواه آرد : اللّه يعلم اصحابى و قولهم * اذ يركبون جنانا مسهبا و ربا « 1 » يعنى انديشه‌اى نادرست را در ذهن مىپرورانند . « جنان المسلمين » يعنى گروه مسلمانان . « جنان » كوه و دره‌اى به نجد است . ابن مقبل چنين مىسرايد : اتاهنّ لبّان ببيض نعامة * حواها بذى اللّصبين فوق جنان « 2 » لبان نام مردى و « جنان » منزلى از منازل « خضر » از « محارب » است كه منزل « كأس » دلدادهء صخر پسر جعد خضرى در آنجا بود و چون خود و خويشاوندانش از آنجا به شام منتقل شده بودند و صخر بن جعد به آنجا رسيد و او را نيافت سخت بگريست و چنين سرود : بليت كما يبلى الرّداء و لا ارى * جنانا و لا اكناف ذروة تخلق [ 125 ] الوّى حيازيمى بهنّ صبابة * كما يتلوّى الحيّة المتشرّق « 3 » جنان [ ج ] ( جمع جنت به معنى بوستان ) : « جنان الورد » در اندلس جايگاهى از كار گزارى طليطله است . گويند « كهف » و « رقيم » كه در قرآن ياد شده در آنجا باشد و من آن را در « قيم » ياد كرده‌ام . گويند طليطله شهر دقيانوس شاه باشد . « باب الجنان » جايگاهى در رقهء شام است . « باب الجنان » نيز بخشى در حلب است . « باب الجنان سورجى » ميدانى از ميدانهاى بصره در بخش قبيلهء ربيعه است . اين به گمان نصر مىباشد . جنباء [ ج ] ( با باى يك نقطه و الف كشيده ) : « جو جنباء » نام جايگاهى در سرزمين بنى تميم در يمامه در فاصلهء يك شب از « وقبى » است كه ايشان را در آن جنگى رخ داده بود . جنب [ ج ن ن ] ( با تشديد نون و باى تك نقطه ) : بخشى از بخشهاى بصره در خاور دجله است . جنب [ ج ] نام آبى از آن قبيلهء بنى عدويه در زمين يمامه است . اين از بو حفصهء يمامى نقل شده است . « مخلاف جنب » در يمن است كه به قبيله‌اى منسوب مىباشد و ايشان « منبه » و « حارث » و « على » و « سنحان » و « شمران » و « هفان » باشند . به اين شش تن « جنب » گويند كه فرزندان يزيد بن حرب بن عله بن جلد بن مالك بن ادد هستند . از آن ايشان را « جنب » خوانند كه ايشان از برادرشان « صداء » جدا شده با سعد العشيره پيمان بستند و « صداء » با بنى الحارث بن كعب پيمان بست . « نهر جنب » سرزمينى معروف در سواد عراق از بطايح ( مردابها ) است . جنبذ « 4 » [ ج ب ] - گنبد ( با باى تك نقطه و ذال نقطه دار ) : ديهى از نيشابور است كه ايرانيان آن را گنبد ( با گاف ) گويند و معنى آن نزد ايشان سقف گرد همچون قبه باشد .

--> ( 1 ) . خدا مىداند انديشهء ياران مرا كه چه چيز در دل پنهان دارند . ( 2 ) . لبّان براى ايشان تخم نعامه آورد كه آن را از ذى اللصبين بالاتر از « جنان » به دست آورده بود . چ ع ، ج 4 ، ص 357 ، س 18 . ( 3 ) . گرفتار شده‌ام . . . « جنان » و پيرامن آن را هم نديده‌ام . كمربندم را بازى كنان به گرد ايشان پيچيدم چنان كه مار هنگام يورش خود را بپيچاند . شعر اول از اين دو بيت در چ ع ، ج 2 ، ص 719 ، س 20 تكرار شده است . ( 4 ) . قزوينى در آثار ع ص 521 و در ترجمهء جهانگير ص 599 و مراد ص 346 جنبذق را در كار گزارى مراغه شمرده‌اند .