ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

468

معجم البلدان ( فارسى )

3 ) محمد پسر خالد پسر يزيد پسر غزوان ابو عبد اللّه براثى پدر ابو العباس است . او دين‌دار و فاضل و بزرگوار بود ، دنيائى رنگين داشت ، به دهش و نيكوكارى نامبردار ، با بشر حافى پسر حارث دوستى و با وى انس داشت ، صلتهاى او مىپذيرفت . ابو محمد زهرى از ابراهيم حربى آرد كه : براى هيچ كس از آسمان چيزى فرود نيايد ليكن [ 534 ] بشر دوستى داشت ، اشارت است به اين كه چيزهايى از اين دوست مىپذيرفت . او از هاشم پسر بشير روايت حديث داشت . پسرش ابو العباس نيز از پدر روايت دارد . 4 ) پسر او احمد پسر محمد پسر خالد ، ابو العباس براثى است . او از على پسر جعد و از عبد اللّه پسر عون خرّاز ، و از كامل پسر طلحه و از يحيا جمّانى و از احمد ابراهيم موصلى و از شريح پسر يونس و از حسن پسر حمّاد ، و از سجّاده و از ابو محمد پسر خالد و از اسماعيل پسر على خطبى و از محمد پسر عمر جعابى و از احمد پسر جعفر پسر مسلم بر شنيده است . و به گفتهء دارقطنى او خود راستگو و مورد اطمينان است . ابن قانع گويد : او به سال 300 يا 302 درگذشت . 5 ) جعفر پسر محمد پسر عبد بقيه ، ابو عبد اللّه معروف به براثى . ريشهء او از مرو بود . از ابو عمر حفص ربالى و از محمد پسر وليد بسرى و از اسماعيل پسر ابو حارث و از زيد پسر اسماعيل صايغ و از ابراهيم پسر صالح آدمى و از ابراهيم پسر هانى نيشابورى حديث آورد . ابو حفص پسر شاهين ، و معافا پسر زكرياى جريرى و احمد پسر منصور نوشرى و عبد اللّه پسر عثمان صفّار از وى روايت دارند . به گفتهء ابن قانع اوثقت بود و در پايان جمادى دوم 325 درگذشت براثا نيز به گفتهء حافظ ابو بكر ديهى است در سواد نهر ملك . از آنجا است : احمد پسر مبارك ابو بكر براثى از براثاى نهر ملك كه به « ابو الرّجال » نامبردار بود . در بصره از على پسر محمد پسر موساى تمّار بصرى برشنود . ابو بكر خطيب كه از وى برشنوده است مىگويد : من در ديه او از وى بر نوشتم او مردى نيكوكار قرآن خوان و پر عبادت بود و در 430 درگذشت . برارجان [ ب ر ] به معنى روان برادر و گاهى « برارقان » با قاف گويند ، نام كويى بزرگ است در بخش « ماجان » از مرو ، كه گروهى از دانشمندان از آن برخاسته‌اند . از ايشان است ابو محمد ، قاسم پسر محمد پسر على پسر حمزه برارجانى ، پيشوائى دانا ، حافظ حديث بود . پدرش نيز از محدثان بنام است . قاسم به سال 292 درگذشت . براز الرّوز « 1 » [ ب ز ر رو ] از تسوجهاى سواد بغداد در كرانهء خاورى از استان شاذقباذ است . معتضد در آنجا [ 535 ] ساختمانهايى ارزشمند ساخته بود . براش [ ب ] با شين نقطه‌دار . نام دژى در يمن در بخشهاى ابين ، از آن ابن العليم است . براش نيز نامى دژى است مشرف بر شهر صنعاء بر كوه نقم . براعيم [ ب ] جمع برعوم ، به معنى غنچه پيش از باز شدن ، مانند برعم - ابو بكر گويد : براعيم كوه دماغهء آن است . گويند نام كوهى است در شعر ابن مقبل . نيز گويند : نشانه‌هائى كوچك است در نزديكى « ابان اسود » كه در شعر ذو الرّمّه چنين آمده است : بئس المناخ رفيع عند اخبية * مثل الكلى عند اطراف البراعيم « 2 »

--> ( 1 ) . لسترنج : 67 . ( 2 ) . چه بد جائى است بلندى در كنار پستى ، مانند تپه‌هاى پيرامن « براعيم » ( - نشانه‌ها . )