ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

421

معجم البلدان ( فارسى )

مردگان خويش را به نجف برند . پس چون ابراهيم ( ع ) از خيانت جهودان آگاه شد ايشان را رها كرده به مكّه شد . داستان دراز آن را اعشى چنين سروده گويد : فمانيل مصر اذ تسامى عبابه * و لا بحر بانقيا اذاراح مقعما باجود منه نائلا انّ بعضهم * اذا سئل المعروف صدّ و جمجما « 1 » نيز گويد : قد سرت ما بين بانقيا الى عدن * و طال فى العجم تكرارى و تسيارى « 2 » دربارهء گشودن بانقيا : احمد يحيا [ بلاذرى ] گويد : چون خالد وليد به عراق آمد بشير پسر سعد را كه پدر نعمان انصارى است ، به بانقيا گسيل داشت ، فرّخ بنداذ با سپاهى جلو او را بگرفت ، بشير سپاه او را شكست داد و فرخ بنداد را بكشت ولى خود زخم خورده بازگشت و در « عين تمر » درگذشت . پس خالد ، جرير پسر عبد اللّه را به « بانقيا » فرستاد [ 484 ] پس بصبهرى پسر صلوبا جلو او به پوزش درآمده در برابر هزار درم و يك طيلسان آشتى كرد . از اين رو گفته‌اند كه : هيچ كس از مردم سواد پيمان ندارند مگر مردم « حيره » و « الّيس » و « بانقيا » و از آن گفته‌اند كه خريد و فروش هيچ دامنهء كوه روا نباشد مگر سرزمين بخت صلوبا و زمين حيره . من به دستنويس ابو عامر عبدرى خواندم كه با زنجيرهء سند از شعبى نقل مىكند كه ابو حذيفة اسحاق پسر بشير گفت : خالد وليد از حيرة به نزد صلوبا فرماندار « بانقيا » آمده با وى يكهزار درم ششدانگ پيمان بست و پيماننامه نوشت كه تا به امروز مانده و معروفست . او گفت : چون در بانقيا در كنار فرات فرود آمد ، آن شب تا بامدادان جنگيدند ، كه ضرار پسر آزور اسدى چنين مىسرايد : [ در بانقيا شب را نخفتم ، هر كس نيز مانند من دچار جنگ باشد نخواهد خفت ] چون ديدند كه در جنگ از پس او بر نمىآيند خواهان آشتى شدند و او پذيرفت و پيمان‌نامه نوشت كه چنين بود : [ به نام خداى بخشاينده و مهربان اين نامه خالد پسر وليد است براى صلوبا پسر بصبهرى كه در كرانهء فرات جايگاه دارد ؛ تو در امان خدايى خون تو در برابر گزيت يك هزار درم كه از سوى خود و همسايگان و شهروندان بانقيايى مىپردازى محترم خواهد بود . من و مسلمانان كه با من هستند از تو خشنود هستيم . تو با خدا و محمد ( ص ) پيامبر او با همگى مسلمانان پيمان دارى . درستى اين پيمان را هشام پسر وليد ، و جرير پسر عبد اللّه پسر ابو عوف و سعيد پسر عمر گواهى مىدهند به سال سيزدهم نوشته شد و السلام ] و در روايتى ديگر تاريخ اين نامه سال دوازدهم بوده است . بانقياى ديگر در روستاى « منبج » در چند مايلى مدينه است . بانك [ ن ] ديهى در رى است كه برخى دانشمندان بدانجا نسبت دارند . بان كندى « 3 » گويد : پايين‌تر از « صفينه » در دشتى پهناور دو ستون بلند هست كه كسى جز پرنده بدان دست نيارد . يكى را ستون « بان » خوانند و « بان » نام جايگاهى است ، ديگرى را نيز ستون « سفح » گويند . در دست راست راه رونده از كوفه به بالا در يك ميلى « افيعه » و « افاعيه » است . ذو البان ، نيز كوهى در ديار بنى كلاب است ، در كنار آن مليحه آبى است .

--> ( 1 ) . نه رود نيل و نه رود « بانقيا » به سخاى او نرسند ، كوچكترين چيز كه از او خواسته شود خوددارى مىكند . ( 2 ) . من از « بانقيا » تا عدن در ميان عجمان آمد و شد بسيار كرده‌ام . ( 3 ) . ابو اشعث روايت كننده از عرام پانوشت چ ع 1 : ص 16 .