ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

418

معجم البلدان ( فارسى )

4 ) احمد پسر ابراهيم پسر پيل ابو الحسن بالسى انطاكى . او در انطاكيه بزيست و از هشام پسر عمّار و از مسيّب پسر واضح و از همروزگارانشان بسيار روايت كرد . ابو عبد الرحمن نسائى در « سنن » خود و خيثمه و ابو عوانه اسفراينى و سليمان طبرانى و گروه بسيار ديگر از وى روايت دارند . وى در انطاكيه به سال 284 درگذشت . بالعه [ ل ع ] از ديه‌هاى بلقاء دمشق است . بلعام پسر باعور « 1 » منسلخ ( منحرف شده ) در آنجا مىزيست كه آيت « وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها » ( اعراب : 175 ) [ برايشان برخوان داستان آن كسى را كه ما آيات خود را به او عطا كرديم و او خود منحرف شد ] دربارهء او فرود آمده است . بالقان [ ل ] يكى از ديه‌هاى مرو بود كه ويران شده و تنها رود [ 480 ] آن برجا است كه به نام آن خوانده شود . از آنجا است : ابو الفتح محمد پسر ابو حنيفه نعمان پسر محمد پسر ابو عاصم بالقانى معروف به ابو حنيفه . مردى آگاه از چندين فن بود ولى مستانه مىنوشيد ، ابو المظفر عبد الرحيم پسر ابو سعد سمعانى ، از وى براى من سخن گفته است . بالك [ ل ] با كاف پايانين . ابو سعد گويد : گمان دارم از ديه‌هاى هرات يا بخشهاى آن باشد . از آنجا است : ابو معمّر احمد پسر عبد الواحد بالكى هراتى فقيه و جز او . بالوان [ ل ] ديهى از بخشهاى دينور است . سلفى گويد : ميان بالوان و بالوانه [ ل ن ] چهار فرسنگ است و هر دو از كارگزارى دينور هستند . او مىگفت من در بالوان از ابو زرعه عمر پسر محمد پسر عمر پسر صالح انصارى برشنيدم و خبر را نقل نمود . ( 5 ) بالوجوزجان [ ز ] ديهى از سرخس به راه هرات است . نسبت بدان « بالوجّى » باشد . از آنجا است : ابو الحجاج خارجه پسر مصعب پسر خارجهء ضبعىّ بالوجى . پدرش مصعب در جنگ صفين در كنار على ابن ابى طالب ( ع ) بود . خارجهء قتاده پسر دعامه را دريافت ولى چيزى از او برننوشت . او از يونس پسر يزيد ايلى و جز او روايت دارد . بالوز : ديهى در سه فرسنگى « نسا » . از آنجا بود : ابو العباس حسن پسر سفيان پسر عامر پسر عبد العزيز پسر نعمان پسر عطا شيبانى نسوى يا نسائى پيشواى يكّه‌تاز حديث به روزگار خويش بود و به سال 303 درگذشت گوراو در بالوز زياريگاه است . بالو « 2 » دژى استوار و شهرى در ارمنستان ، ميان ارزن روم و خلاط است ، كان آهن دارد . باله [ ل ] جايگاهى در حجاز است كه برخى آن را در حرم شمرند . برخى نيز آن را با نون « ناله » خوانده‌اند به معنى آنچه بدان رسد و نزديك مرز آن باشد . باماورد [ و ] بخشى در فارس است . بدان نسبت دارد : عبيد اللّه و عبد الرحيم پسران مبارك پسر حسن پسر طراد با ماوردى . كنيت عبيد اللّه ابو القاسم بن [ 481 ] ابو النجم بود ، هر دو به « ابنى القابلة » ( - مامازاده ) خوانده مىشدند . و در باب ازج بغداد كه استان عجم بود مىزيستند هر دو از ابو القاسم يحيى پسر ثابت پسر بندار و جزوى برشنودند . زايجهء عبيد اللّه نزديك 539 و مرگ وى 615

--> ( 1 ) . بلعام باعور از افسانه‌هاى كهن جهودى تلمود است كه از همان سدهء نخست اسلام وارد تفسير قرآن شده ، آيت اعراف : 7 : 174 را بدان تفسير نمودند . براى تفصيل بيشتر ن . ك قصص قرآن سورآبادى م 494 چ مهدوى ص 82 - 92 و تبيان طوسى م 460 در همان آيت و قاموس كتاب مقدس در واژهء بلعام . ( 2 ) . شايد همان « بالويه » چ ع 3 : 319 : 23 باشد ( لسترنج : 125 : بالويه . )