ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

396

معجم البلدان ( فارسى )

مىنگريستند ، و او را در حالت خود مىديدند . در شهر پنجم ، اردكى مسين بالاى ستونى از مس بر سر دروازهء شهر نشانيده بودند ، هرگاه جاسوسى به شهر در مىآمد ، اردك فريادى مىكشيد كه همهء مردم شهر مىشنيدند و آگاه مىشدند كه جاسوس به شهر در آمده است . در شهر ششم ، دو قاضى بر روى آب نشسته بودند ، هرگاه دو دادخواه روبه‌روى ايشان مىنشستند ، زورگو در آب فرو مىشد . در شهر هفتم ، درختى مسين پرشاخ و برگ بود كه هيچ سايه نداشت ، ولى همين كه يكى تا هزار تن به زير آن مىنشستند بر ايشان سايه مىافكند . و هرگاه بيش از هزار تن مىشدند همگى در آفتاب مىشدند . من [ ياقوت ] گويم : اين داستان چنان كه بينى از عادت بدور است اگر آن را در كتابهاى دانشمندان نمىديدم ياد نمىكردم آرى داستانهاى مردم باستان همگى چنين است . بابليون [ ب ل ] نام همگانى كشور مصر به زبان باستانى ايشان است ، و گويند نام تنها « فسطاط » باشد . تورات شناسان گويند : [ زيستگاه آدم ( ع ) در بابل بود ، چون قابيل ، هابيل را كشت ، آدم از قابيل خشمگين شد و او با خانواده از بابل به كوه گريخت و از اين رو اين جايگاه بابل نام گرفت كه به معنى جدا شدن است ، پس چون آدم ( ع ) درگذشت و ادريس ( ع ) به پيامبرى آمد ، فرزندان بدكردار قابيل بسيار شدند ، از كوه فرود آمدند و به ويرانى پرداختند ، با نيكان در آميختند بد آموزى مىكردند . ادريس از خدا خواست تا وى را به سرزمين داراى رودخانه چون بابل ببرد ، او را به مصر بردند ، چون بدانجا زيستن او را خوش آمد آنجا را بابليون ناميد كه آن نيز به معنى جدايى نيكو است و خداى داناتر است . ] عبد الملك پسر هشام نگارندهء كتاب « سيره » « 1 » در كتاب « تيجان » « 2 » در نسب گويد : بابليون نام پادشاهى از « سبا » بود ، كه از نياكان عمرو پسر امرؤ القيس كه به روزگار ابراهيم خليل ( ع ) پادشاه مصر بود . صخر هذلى « 3 » چنين مىسرايد [ 451 ] و ما ذا ترجّى بعد آل محرّق * عفا منهم وادى رهاط الى رحب خلوا من تهامى ارضنا و تبدّلوا * بمكّة بابليون و الرّبط بالعصب « 4 » كثيّر پسر عبد الرحمن در عزاى عبد العزيز پسر مروان چنين مىسرايد : فلست طوال الدّهر ما عشت ناسيا * عظاما و لاها ماله قد ارمّت جرى بين بابليون و الهضب دونه * رياح اسفّت بالنّقا و اشمّت سقتها الغوادى و الرّوايح خلفة * تدلّين علوا و الضريحة لمّت « 5 »

--> ( 1 ) . سيرة رسول اللّه ص . از محمد بن اسحاق ( 85 - 150 ) رواية عبد الملك بن هشام 2180 تصحيح و ستنفلد با يادداشتها به آلمانى 60 - 1859 م در گوته و 1899 - 1900 لايبزيگ 3 جلد سپس در مصر مكرر چاپ شده است . ترجمهء فارسى ابن اسحاق دور از تغييرات ابن هشام از اسحاق همدانى قاضى ابرقو ( 582 - 623 ) چ تهران دكتر مهدوى 2 ج در 1360 خ ، ياقوت در اين كتاب 12 جا به نام ابن هشام و 101 جا به نام ابن اسحاق از اين سيره نقل مىكند . ولى از بازسازى سيره به دست وزير مغربى ( م 418 ) كه اسماعيلى است هيچ نقل نمىكند . ( 2 ) . التيجان در تاريخ شاهان حميرى چ حيدر آباد 1342 ه . ( 3 ) . عبد بن سلمه ( 80 ه ) شاعر بنى اميه بود . سپس شعرهايى نيز ضد شعوبيان به دو نسبت داده‌اند . ن . ك پانوشت چ ع 1 : 95 : 19 و 1 : 394 . ( 4 ) . پس از آل محرق به چه كسى مىتوان اميد بست ؟ جايشان به دره‌هاى « رهاط » و « رحب » خالى است زيرا ايشان به جاى مكه « بابليون » را و به جاى خويشان ، دوستان را برگزيده‌اند . اين شعر را ياقوت در چ ع ، ج 2 ، ص 762 و ج 4 ، ص 559 به همين ابو صخر نسبت داده و درج 1 ، ص 391 ، س 20 مانند آن را به اسود پسر يعفر نسبت داده است . آل محرق لقب عمرو پسر هند است كه بنى تميم را زنده سوز كرده بود ( چ ع ، ج 1 ، ص 394 ) . ( 5 ) . تا به روزگار زنده باشم نمىتوانم آن استخوانها را فراموش كنم . بادها در ميان « بابليون » و تپه‌هايش وزيدن گرفت و همه جا را هموار كرد . . . شعر دوم اين قطعه در چ ع 4 ص 1044 : 18 نيز آمده است .