ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
390
معجم البلدان ( فارسى )
نصيب نيز از « باب » ياد مىكند ولى من نمىدانم او « دربند » يا جاى ديگر را خواسته است : ذكرت مقامى ليلة الباب قايضا * على كفّ حوراء المدامع كالبدر و كدت و لم املك اليك صبابة * اطير و فاض الدّمع منّى على نحرى [ 442 ] الا ليت شعرى هل ابيتنّ ليلة * كليلتنا حتّى ارى و ضح الفجر اجود عليها بالحديث و تارة * تجود علينا بالرّضاب من الثّغر فليت الهى قد قضى ذاك مرّة * فيعلم ربّى عند ذلك ما شكرى « 1 » منسوبان به باب الابواب « دربند » : گروهى هستند 1 ) زهير پسر نعيم بابى 2 ) ابراهيم پسر جعفر بابى . عبد الغنى پسر سعيد گويد : در مصر درس مىگفت و من او را ديدم من گمان مىكنم اين زهير و ابراهيم به باب الابواب نسبت داشته باشند كه همان « دربند » است . 3 ) حسن پسر ابراهيم بابى . او از حميد طويل ، از انس از پيامبر ( ص ) روايت كند كه « انگشتر عقيق بپوشيد كه تنگدستى را دور مىسازد . » عيسى پسر محمد بغدادى از وى روايت دارد . 4 ) هلال پسر علاء بابى . ابو نعيم حافظ از وى روايت دارد . 5 ) در كتاب « فيصل » « 2 » زهير پسر محمد را نيز بابى شمرده است . 6 ) محمد پسر هشام پسر وليد پسر عبد الحميد ابو الحسن معروف به ابن ابى عمران بابى . او از ابو سعيد عبد اللّه پسر سعيد اشبحّ كندى روايت دارد . مسعّر پسر على برذعى نيز از وى . 7 ) حبيب پسر فهد پسر عبد العزيز ابو الحسن بابى . او از محمد پسر دوستى . از سليمان اصفهانى ، از بختويه ، از عاصم پسر اسماعيل ، از عاصم احول حديث آورد ، ابو بكر اسماعيل نيز از وى مىگويد او پيش از سال 270 از محمد پسر ابو عمران مقابرى روايت شنود . 8 ) محمد پسر ابو عمران بابى ثقى . نام ابو عمران ، هشام و ريشهء او از باب الابواب ( دربند ) بود و در برذعه مىزيست او از ابراهيم بن مسلم خوارزمى روايت مىداشت . باب البريد [ ب ل ب ] هم وزن بريد - پست . نام يكى از دروازههاى مسجد آدينهء دمشق است كه از بهترين گردشگاهها است كه شاعران بسيار آن را ياد كرده و ستوده و بدان دلباختهاند . يكى از ايشان على پسر رضوان ساعاتى شاعر همزمان است كه گويد : المّت سليمى و النّسيم عليل * فخيّل لى انّ الشّمال شمول كأنّ الخزامى صفّقت منه قرقفا * فللسّكر اعناق المطىّ تميل تلاقت جفون ما تلاقى قصيرة * و ليل مشوق بالغرام طويل [ 443 ] شديد الى باب البريد حنينه * و ليس الى باب البريد سبيل
--> ( 1 ) . از آن شب يادم آمد كه در « باب » دست آن مه روى سيه چشم را مىفشردم ، نزديك بود پرواز كنم ، اشك بر سينهام مىباريد . آيا دوباره چنان شبى را خواهم داشت كه گاه من برايش مىسرودم و گاه او به من بوسه مىزد ؟ اگر خداوند ، دوباره آن را به من بدهد خواهد فهميد كه چگونه سپاسگزار او خواهم بود . ( 2 ) . نگارش محمد بن موسى حازمى م 584 - پانوشت 1 : 8 :