ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

10

معجم البلدان ( فارسى )

آن حديثهاى پيامبر ( ص ) را گرد مىآورند و ميان حلال و حرام جدا مىكنند قول نمىدهند كه هر روايتى را كه در آن آورده‌اند درست باشد و نادرست در آن يافت نشود با اين همه ايشان از گروه راستگويان بيرون نيستند و از پيشوايى بر كنار نمىباشند . ايشان آنچه را شنيده‌اند آورده‌اند . [ 10 ] كسى دروغگو است كه حديث بسازد ، يا از كسى كه نشنيده است نقل كند . كسى كه آنچه را شنيده روايت كند راستگو است و ضمانت درستى روايت بر عهدهء راوى است ، مگر آنكه مجتهد باشد كه در آن صورت حق جرح و تعديل روايت را دارد و اگر چنين نباشد بايستى بيشتر روايتها را باطل شمارند . وظيفه ما آنست كه به ريسمان پيشوايان در آويزيم . هر كس مىداند كه سختگيران ، خسته و خسته‌كننده‌اند و نرمش جويان ، آرام و آرامش دهنده‌اند ، كيست كه معصوم باشد و همه چيز بداند ؟ ، من كه اشتباه مىكنم گاهى با كوشش نيز گمراه مىشوم ، هر كس عصمت مىخواهد نخست براى خويشتن بخواهد . اگر من نامعصوم بر خطا باشم عذر من پذيرفته است و راه او درست باشد ، و اگر مىپندارد كه او بر حق است با او سخنى ندارم . چون نگارش اين كتاب مدّتها به درازا كشيد و من به دلخواه و پسند خود نرسيدم ، اينك گويم : اينست آنچه من آوردم . اينك ماه جوانى من به خسوف پيرى رفته و من در اينجا به اميد رسيدن به آرزو ايستاده‌ام تا اين دختر را پيش از مرگم به حجله بفرستم ، و چون از مرگ ناگهانى مىانديشم ، آن را به همين گونه در اختيار خواستاران و منتظران مىنهم زيرا به بقاى عمرم كه با رنج و بيمارى دست به گريبان است اميدى ندارم . با اين همهء مىگويم و باكى از كس ندارم و هر دانشمندى را به مبارزه مىخوانم كه : اين كتاب در رشتهء خود بىمانند است و سرور همگنان خود است ، مانند آن از كسى ساخته نيست مگر فرهء ايزدى پشتيبان او باشد و دل به دريا زند و در جوانى بدان آغاز كند و عمرى دراز يابد و كوشش و پيگيرى داشته باشد . آرى با اينكه آن را كوچك شمردم خود بزرگ است [ 11 ] و هر چندش اندك بشمرم خود بسيار است ، البته فراگير بودن تنها با عمر دراز حاصل نيايد ، پس با همتى كه خواهان گسترش آنست و چشمى كه آرزوى افزودن بر آن را دارد ، كتاب را رها مىكنم . اگر اميد به عمرى تازه و امكاناتى دگر داشتم حجم آن را چندبرابر مىكردم و صدها بلكه هزارها فائدت بر آن مىافزودم . و اگر شتابزدهء پخش آن و شهرت طلب مىبودم حجم آن را كوچكتر و به اندازهء همت مردم اين روزگار مىگرفتم ولى همت من چنين اجازتى به من نداد و از خداوند خواستم كه پاداش رنج مرا خود بدهد و مرا به خودم وا مگذارد . جايزه و پاداش شب زنده دارى من و خستگى تن و چشم من ، دعاى سود برندگان و ياد نيك مؤمنان از من است ، شايد با نيكان به رستخيز برخيزم . دانشجويان بارها از من خواستند آن را كوتاه كنم ولى من نپذيرفتم و از سود برندگان از اين كتاب مىخواهم كه مبادا تركيب آن را بر هم زنند يا كوتاه سازند يا خلاصهء بردارند و از زيبائيهايش بكاهند ، چه بسا كلمه‌اى را كسى نپسندد و ديگران بپسندند ، اگر پذيرفتى مزد مرا داده‌اى ، خدايت نيكى دهاد و اگر خلاف ورزى نمك ناشناسى ، و كيفرت در جهان دگر با خدا باشد . بدان كه مختصر كردن يك كتاب همانند آنست كه يك چيز كامل را گرفته و اعضاء آن را ببرند و آن را بىدست و پا ، يا بىچشم و گوش سازند ، يا زيب و زيور يك دوشيزه زيبا را از او بگيرند ، يا جنگ‌افزار يك سرباز را از وى دور سازند . گويند جاحظ كتابى نگاشته بود مشتمل بر چندين باب ، پس يكى از هم روزگارانش كتاب را گرفته چيزهايى را از آن انداخت ، جاحظ او را فرا خوانده گفت : يك نگارنده همانند يك نقاش است . من در اين نگارش صورتى كشيده بودم [ 12 ] كه دو چشم داشت ، تو كورش كردى خدايت كور كناد . دو گوش داشت ، تو كندى خدا گوشهايت را بگيرد و دو دست داشت ، تو بريدى خدا دستهايت را بركند و يك يك عضوها را برشمرد . مرد از نادانى خود پوزش خواست و توبه نمود .