ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
24
معجم البلدان ( فارسى )
كه خود لغتشناس نامبردار است . لفظ اقليم « 1 » در زبان « جرامقه » ، مردم ساكن شام و جزيره ، به معنى رستاق است . ايشان كشور خود را بدان بخشبندى كنند ، چنان كه مردم يمن آنجا را به چند « مخلاف » و ديگران كشور را به چند خوره ( - كوره ) و تسوج ( - طسوج ) . نيز بيرونى گويد : به گفتهء بو حاتم رازى در كتاب « الزينه » « 2 » اقليم به معنى نصيب و از ريشهء قلم است بر وزن افعيل ، چه در بازى قمار « انصبا » بر روى هر قلمهء تير نامى مىنوشتند ، چنان كه خدا گويد : [ قلمهاى خود پرتاب كنند تا دانسته آيد ، كدامينشان مريم را نگاهدارى كند ( آل عمران 3 : 44 ) ] نيز حمزهء اصفهانى گويد : [ زمين كروى شكل است ، بخش آباد آن از يك چهارم آن كمتر است و اين ربع مسكون به دو بخش خشكى و دريا در هفت منطقه تقسيم شود كه هر منطقه را به زبان فارسى « گشخر » مىخوانند و تازيان به جاى گشخر واژهاى از سريانيان به عاريت گرفتهاند كه « اقليم » است ، و اقليم همان روستا باشد . ] پس اين گفتار براى ريشهشناسى اقليم بسنده است . چهار معنى براى اقليم : در ميان ملتها با چهار گونه معنى براى اقليم برخورد مىشود : نخست : اصطلاح تودهء مردم . كاربرد هميشگى مردم چنان است كه هر بخشى را كه داراى چند شهر يا ديه باشد يك اقليم خوانند ، همچون چين ، خراسان ، عراق ، شام ، مصر ، افريقيه ، و مانند آنها . و بنا بر اين اقليمها بسيار و بىشمار باشد . دوم : اصطلاح ويژهء مردم آندلس ، ايشان هر ديه بزرگ پرجمعيت را اقليم خوانند . و شايد [ 27 ] اين اصطلاح ، جز در بين ويژگان ايشان به كار نرود و اين بدان ماند كه از حمزهء اصفهانى نقل كردم . پس هر گاه يك آندلسى بگويد : من از فلان اقليم هستم مقصود وى شهرى يا روستائى است كه در آن مىزيد . سوم : اصطلاح ايرانيان باستان ، كه امروز نيز در ميان بيشتر دبيران به كار برده شود . بوريحان گويد : [ ايرانيان كشورهاى دورادور ايرانشهر را به هفت گشخر ( - كشور ) تقسيم كرده ، به دور هر يك خطى مىكشند ، ] مىگويند : [ ريشهء واژهء كشخر از گشسته است كه در زبان ايشان به گونهاى خط گفته مىشد ، نيز آشكار است كه دائرههاى مساوى نمىتواند چسبان به گرد يكى باشد ، مگر آنكه يكى از آنها محيط بر شش تاى ديگر باشد . ] بارى ايشان هنيران « 3 » ( - انيران ) را به شش كشور و همهء جهان آباد را به هفت كشور تقسيم كردهاند . ريشهء اين بخشبندى آنست كه
--> موازنه » را در برترى زبان فارسى بر عربى براى عضد الدولهء بويه ( 324 - 372 ) بنگاشت كه نسخهاش در خديويه هست ( نديم ترجمهء تجدد : 230 و زركلى اعلام از منابع بسيار ) از مصادر كار ياقوت است و در اين كتاب بيش از شصت بار از او نقل مىكند و بيشتر معربها را نشان مىدهد كه گويا از همان موازنه نقل مىكند ( چ ع 1 : 553 : 1 فارسى ص 506 ) وستنفلد كنيت ابو الفرج به دو داده كه نادرست است . شايد با هم روزگارش ابو الفرج اصفهانى ( على بن الحسين 284 - 356 ) صاحب « اغانى » اشتباه شده باشد . ( 1 ) . اقليم از ريشهء Klima يونانى به معنى منطقه است . جرامقه جمع جرمقى لقب تحقيرآميز مردم سريانى شام است ، شايد واژهء اقليم را سريانيان از يونان گرفته به عربى آورده باشند . ( 2 ) . الزينة . از بو حاتم رازى احمد ورسنانى اسماعيلى م 322 . كتاب الزينة در دو جلد با پيشگفتار حسين الهمدانى در دو مجلّد 152 + 232 ص در قاهره 7 - 1958 چاپ شده است . ( نديم . ترجمه تجدد : 354 و فهرست مجدوع : 294 ) ياقوت تنها در اينجا از آن نقل كرده اين نقل نيز با واسطه است . ( 3 ) . متن - [ فقسموا ايرانشهر الى كشورات ست . . . اوسطها هنيره . . . ] چون ما از طريق بيرونى و ديگران مىدانيم كه در جغرافياى زردشتى ، جهان فيزيك را به هفت كشخر - كشور تقسيم مىكنند و ايرانشهر را در ميان نهاده و شش كشور انيران را دورادور آن قرار مىدهند ، و ياقوت واژهء انيران را به صورت « هنيره » معرّب كرده است ، من ناگزير دو واژهء « ايرانشهر » و « هنيره - انيران » را در متن كتاب معجم البلدان جابجا كردم . بارى جهان متافيزيك ( ما بعد الطبيعه ) در ايران باستان اقليم هشتم ناميده مىشد و سهروردى از آن به « الاقليم الثامن و هو هورقليا » تعبير مىكند ( حكمة الاشراق چ كربن ص 254 ) . اقليم هشتم را مقدسى نيز در احسن التقاسيم چ ع . ص 402 : 16 - 18 و ص 420 : 11 ص 430 : 4 و 443 : 5 و 449 : 23 ترجمهء فارسى ص 603 و 641 و 659 و 669 ياد كرده است . بيرونى در « ماللهند » ص 29 ترجمه ص 26 به نقل از مانى در « كنز الاحياء » اقليم هشتم را « دار السرور » مىنامد كه اجسام در آنجا ابعاد سه گانه را ندارند .