السيد جعفر السجادي

7

فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )

و اشراق بوده است . منشأ اين دو مكتب را به طور اصولى يونان باستان مىدانند . مكتب يا روش فكرى ارسطو را كه يك روش منظم و منضبط بود ، روش مشائى ناميده‌اند و روش فكرى افلاطون را كه يك روش ذوقى الهامى بود ، روش اشراقى ناميده‌اند كه البته اين روش اشراقى در تمدن يونان منتهى به فيثاغوريان مىشود كه در ريشه و منشأ افكار آنان هم سخن بسيار است . مىگويند در تمدن اسلامى ابن سينا نظام فلسفى ارسطويى را برگزيده است و از اوان نقل و ترجمهء فلسفهء يونانى به تمدن اسلامى هيچ يك از انديشمندان دربست پيرو مكتب افلاطون نبوده‌اند و عمدتا متوجه افكار و انديشه‌هاى نوع مشائى ارسطويى بوده‌اند و تنها فيلسوفى كه از اصول فلسفهء اشراقى پيروى كرد در قرن ششم شهاب الدين سهروردى بود كه البته اين مطلب به صورت كلى و مطلق صحت ندارد و اصولا هيچ فيلسوفى در تمدن اسلامى مشائى محض و اشراقى محض نبوده است . هر چند گفته‌اند كه الكندى و ابن رشد كاملا ارسطويى بوده‌اند و به هرحال با بررسى متون و كتب موجود منسوب به فلاسفهء اسلامى به اين نتيجه مىرسيم كه فلاسفهء اسلامى در بخش الهيات اصرارى نداشته‌اند كه حدود و ثغور مكتب‌ها را مشخص كنند و اصولا هدف آن‌ها از فلسفه‌آموزى اين نبوده است . هدفى كه آن‌ها از فلسفهء الهى و امور متافيزيكى داشته‌اند به وجود آوردن يك نظام درست مدنى بر اساس علم و عمل بود و تأمين اين هدف هم مىتوانست در نظام تفكر ارسطويى محض تحقق يابد و هم نظام تفكر افلاطون و هم در تركيبى از دو روش اشراق و مشاء و به طور مسلم روش تلفيقى و تركيبى از دو نظام فكرى اشراقى مشائى بيش‌تر مناسب با فرهنگ و تمدن اسلامى مىبود و به همين خاطر بود كه فارابى سعى كرده است بين دو نظر دو حكيم ارسطو و افلاطون جمع كند و در واقع اين ديدگاه خود فارابى بوده است و او اين طور مىخواسته است و اميد و آرزوى او اين بوده است كه بين افكار مشاء و اشراق ، صلح و سازش داده شود و شاگرد مكتب او ابن سينا هم كم و بيش همين كار را كرده است ، قصيدهء عينيه او كاملا نو افلاطونى است و در كتاب اشارات در دو سه نمط كاملا اشراقى است . شيخ مقتول شهاب الدين سهروردى هم كه زنده كننده حكمت اشراقى ايرانى و يونانى است مىگويد براى استكمال نفس در جهت علم و عمل بايد هم به اصول فلسفهء بحثى وارد بود و هم در عمل از روح حكمت اشراقى برخوردار بود . در تاريخ فلسفه و علم نوشته‌اند هنگامى كه اسلاميان متصدى نقل و ترجمهء فلسفهء يونانى به عالم اسلام شدند در تشخيص دقيق انتساب كتاب‌هاى ترجمه شده از زبان يونانى و سريانى به مؤلفان و به وجود آورندگان آن‌ها اشتباهاتى رخ داده است و مثلا كتاب تاسوعات و يا اثولوجيا را به نام ارسطو ثبت كرده بودند كه هيچ همخوانى با انديشه‌هاى ارسطو نمىداشت و بعدها روشن شد كه كتاب تاسوعات مربوط به افكار افلاطون و حتى نو افلاطونيان حوزه اسكندريه است و از اين رو فلاسفهء اسلامى در امتياز روش‌هاى فكرى مشائى و اشراقى سر درگم شدند و همين امر موجب شد كه فلاسفهء اسلامى افكار آن دو را نزديك به هم بدانند . اين مطلب به جاى خود درست است و ما در كتب و متون ملا صدرا هم مشاهده مىكنيم كه مرتب از كتاب تاسوعات ارسطو نقل مىكند اما حقيقت امر اين است كه هر چند به طور ناخود آگاه فلاسفهء اسلامى در اين گونه موارد اشتباه كرده‌اند و خلط مبحث شده است و لكن اين را بايد بدانيم كه هدف آن‌ها از حكمت الهى و امور عامه فلسفه و حتى امور الهيات خاصه به وجود آوردن يك