السيد جعفر السجادي

482

فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )

پس با بيانات گذشته ثابت و آشكار شد كه موت ، عارض بر اوصاف است نه بر ذوات . زيرا موت عبارت است از تفريق و جدايى ما بين نفس و بدن و روح و جسد نه اعدام و رفع وجود ، و معلوم شد كه برخى از مقابر ، عرشى و بعضى ديگر فرشىاند و مقابر عرشى براى سابقين و مقربين‌اند و مقابر فرشى يا روضه‌اى است از رياض بهشت و يا حفره و گودالى است از جهنم همان‌طور كه در آيهء شريفهء « كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ » « 1 » و آيهء كريمهء « فَرِيقاً هَدى وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ » ( گروهى به هدايت مخصوصند و گروهى به ضلالت ) « 2 » بدان اشاره مىكند و عرش مقبرهء ارواح عرشيه است . چنان‌كه حديث شريف « اوّل ما خلق اللَّه جوهر » تا آخر بدين مطلب دلالت مىكند و فرش مقبرهء اجساد فرشيه است و آيهء كريمهء « كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ » ( همچنان‌كه خلقت شما را آغاز كرديم اعاده‌اش مىدهيم ) « 3 » ناظر به اين مطلب است . حكمت عرشيه و اما سبب موت طبيعى نه آن است كه پيروان جالينوس و ساير اطباى طبيعى مسلك در كتب خويش بيان كرده و چنين معتقدند كه عروض موت طبيعى به علت غلبه و استيلاى حرارت بر رطوبات بدن است ، به حدى كه به طور كلى موجب فنا و نابودى رطوبات بدن شده و سپس خود نيز با فناى رطوبات ، فانى و نابود مىگردد ، و لذا گفته‌اند كه همان چيزى كه سبب حيات در زندگى است ، همان نيز علت و سبب مرگ است ( زيرا از نظر آنان علت و سبب بقاى حيات ، بقاى حرارت معتدل است به طورى كه موجب فناى رطوبت لازم در بدن نگردد و علت و سبب مرگ طغيان و استيلاى حرارت است كه موجب فنا و زوال رطوبت است . و نيز ايشان براى مرگ طبيعى علل ديگرى بيان كرده‌اند كه همگى مقدوح و مشكوك و نادرست به نظر مىرسد . مثل اين‌كه گفته‌اند علت مرگ طبيعى متناهى بودن قواى جسمانى است ( كه نمىتوانند به كار خود ادامه دهند . ) ولى از نظر ما اين دليل در صورتى صحيح است كه وجود قواى جسمانى به تنهايى و بالاستقلال علت حيات انسان باشند و اما اگر ( قواى جسمانى علت مستقل نباشند بلكه ) عليت آن‌ها توأم با امداد علل و اسباب علوى ( و تأثير نفوس و اجرام سماوى ) باشند ، چنين نيست كه تصور كرده‌اند . و يا مثل پاره‌اى از حكايات و افسانه‌هاى نجومى ( و طلوع و غروب ستارگان را علت و سبب و يا دليل بر حيات و يا موت اشخاص قرار داده‌اند ) ، كه اكثر آن‌ها جزافات و خرافاتى است كه نه موجب ظن و نه موجب يقين است ( و در اين مورد حكايات و يا قصص بسيارى است كه در عهد جاهليت و حتى بعد از ظهور اسلام در افواه و السنهء عوام و شايد بعضى از خواص شايع شده بود و بيش‌تر آن‌ها به افسانه شباهت دارد و نقل آن‌ها در اين كتاب شايسته نيست . هر چند سير و حركت نجوم و كواكب و غروب و طلوع و اشعه و اشراقات آن‌ها جزء علل معدّهء حيات نبات و حيوان به « 4 » . . . موجب - موجب و فاعل ، موجب مقابل فاعل مختار است « و هو ما يجب عليه الفعل لا ما

--> ( 1 ) اعراف / 29 . ( 2 ) همان / 30 . ( 3 ) انبياء / 104 . ( 4 ) شواهد ، صص 145 به بعد .