السيد جعفر السجادي

330

فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )

دنيا مشاهده كند ، هر آينه خواهد ديد كه باطن وى مملو است از انواع اوصاف آزاردهنده و حيوانات درنده از قبيل شهوت و غضب و مكر و حسد و كينه و تكبر و ريا و خودبينى و اين اوصافى است كه اگر از آن‌ها آنى غفلت ورزد ( و مراقبت نكند و با زنجير شريعت و طريقت آن‌ها را مهار نكند ) پيوسته او را مىدرند و نيش مىزنند . لكن ديدهء اكثر مردم از مشاهده آن اوصاف در دار دنيا محجوب و مستور است . پس هنگامى كه با رفتن از اين جهان حجاب غفلت از ديدگان او برداشته شد ، و در قبر مدفون گرديد آن اوصاف را به رأى العين مشاهده مىكند ؛ در حالتى كه آن اوصاف به صور و اشكالى مناسب با حقيقت آن متمثل شده‌اند . پس به چشم خود مىبيند كه مارها و عقرب‌هاى گزنده بر جسد او حلقه زدند و حال آن‌كه آن‌ها در حقيقت همان ملكات و اوصافى هستند كه همگى در ذات و نفس او نهفته بودند و اين‌كه به صور نامبرده در نظر او متمثل شده‌اند . زيرا براى هر معنا و مفهومى صورت و مظهرى است مناسب با آن و در حديث از پيامبر گرامى نقل شده است كه آن حضرت دربارهء عذاب قبر مىفرمايد : « انّما هى اعمالكم ترد اليكم » عذاب قبر و صور آزاردهنده ، همان اعمال و افعال و اوصاف درونى شما است كه به شما بازگردانيده مىشوند . پس اين است عذاب قبر براى شخصى كه شقى و نا به كار باشد و در مقابل آن صورى لذت‌بخش و سرور آورند براى آنان كه اهل سعادت و داراى صفات انسانى باشند . پس به وسيلهء مرگ نفس از بدن جدا مىگردد و هيچ يك از هيأت و اوصاف بدن با وى همراه نخواهند بود و او هنگام مرگ از مفارقت و جدايى از بدن و رهايى وى از اين جهان آگاه است و در اين هنگام ذات خويش را به قوه واهمهء خويش به عنوان همان انسان مدفون در قبر و انسانى كه با آن صورت دنيوى مرده است ، ادراك مىكند همان‌طور كه هنگام خواب ، خويشتن را بدان صورت كه در بيدارى ديده است ، عينا مشاهده مىكند ؛ و نيز كليهء امور را به چشم بيناى باطنى خويش مشاهده مىكند . پس مىبيند بدن خويش را كه در قبر مدفون گرديده و نيز آلام و . . . « 1 » عرش - تخت و سرير شاهى ، سقف خانه ، بام رفيع ، بام رواق ، بحر وسيع ، چرخ و فلك و در نزد فلاسفه بام فلك الافلاك است در زبان عارفان عرش محل استقرار اسماى الهى است . عرض - عرض عبارت از موجودى است كه وجود آن فى نفسه عين وجودش براى غير و در غير باشد و گفته شده است كه « العرض هو موجود فى شئ غير متقوم به لا كجزء منه و لا يصح قوامه دون ما هو فيه ، مانند بياض و سواد و غيره كه وجود آن‌ها فى نفسه عين وجود آن‌ها است براى غير و در غير خود . « 2 » و بالأخره عرض موجودى است كه هر گاه در خارج موجود شود ناچار وجودش در موضوعى از موضوعات خواهد بود و مقولات عرضى نه مقوله‌اند فعل . انفعال ، اين ، متى ، كيف ، كم ، وضع ، ملك و اضافه . جوهر و مقولات عشر و هر يك از اقسام مقولات عرضى . عرض يا لازم است يا مفارق يا عام است يا خاص يا ذاتى است يا غير ذاتى .

--> ( 1 ) شواهد ، ص 403 و اسفار ، ج 2 ، سفر 4 ، ص 220 . ( 2 ) همان ، ج 1 ، ص 279 و ج 4 ، ص 232 .