السيد جعفر السجادي

171

فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )

آن يعنى انسان صادق است و حمل ايجابى مىشود و يك دسته از امور صادق نيست كه حمل سلبى مىشود و قهرا بين اين دو دسته از امور مغايرت است حال اين مغايرت برحسب خارج باشد يا ذهن ، يعنى برحسب تركيب خارجى باشد يا ذهن يعنى تركيب از جنس و فصل و يا ماده و صورت و ماهيت و وجود و مثلا در زيد ليس بكاتب و يا زيد كاتب نيست در اين جا صورت زيد در عقل به عينه صورت ليس به كاتب نيست . و اگر صورت زيد به عينه همان صورت ليس به كاتب باشد لازم آيد كه زيد از آن جهت كه زيد است عدم باشد چون ليس به كاتب مفهوم عدمى است . پس در اين گونه قضايا بايد موضوع مركب باشد از صورت زيد و امرى ديگرى كه به وسيله آن كتابت از او سلب شده است يعنى آن‌چه مجوّز سلب كتابت است . از قبيل قوه و استعداد و غيره و بالجمله يك امرى در زيد هست كه به استناد آن مىتوان چيزى را از او سلب كرد . همان‌طور كه در طرف ايجاب و بالجمله زيدى هست و كاتب نيست و نه اين كه زيد مساوى با عدم كتابت باشد ، زيد هست و خصوصيتى دارد كه به استناد آن توان گفت ليس به كاتب و اين تركيب در موضوع نقص وجود است پس دو حيثيت دارد ، حيثيت نقصان و حيثيت كمال ، وجود و فعليت و مثلا زيد ليس به كاتب زيد دو جهت دارد : 1 - جهت وجود و فعليّت 2 - جهت نقصان و قوت كه ليس به كاتب متوجه آن است ( قوه كتابت دارد و لكن نقص وجودى دارد و لذا ليس به كاتب است ) پس زيد داراى خصوصيات وجودى است و هم خصوصيات عدمى . لكن در بسيط اين‌گونه تركيبات وجود ندارد و جهت قوّت و استعداد در آن نيست و بنابراين جهات نقص در آن نيست پس چيزى از او سلب نمىشود مگر سلب نقايص و اعدام . و بعبارت ديگر موضوع در هر قضيه‌اى كه درست باشد پاره‌اى از چيزها از او سلب شود از اين جهت است كه نقص وجودى دارد ، موضوع در معرض قوت و استعدادات است كه مىتوان چيزهايى را از آن سلب كرد لكن در بسيط الحقيقه وضع بدين منوال نيست چون بسيط ذاتى است و در بسيط ذاتى همه چيز بالفعل است ، قوت و استعداد وجود چيزى يا عدم چيزى نيست و بنابراين نمىتوان از آن چيزى را سلب كرد و لكن در زيد مثلا مىتوان بسيارى از امور وجودى را و يا آن‌چه مىتوانست براى آن وجود داشته باشد و ندارد ، سلب كرد و مثلا گفت : ليس بكاتب ، ليس به عالم ، ليس به قادر . علت اين است كه نقص وجودى دارد يك مقدار از امور وجودى را فاقد است . لكن بسيط الحقيقه كليهء امور وجودى را واجد است پس درست است كه گفته شد بسيط الحقيقة كل الاشيا . « 1 » و به بيانى ديگر گويد هر گاه نوعى را مثلا انسان را بخواهى تعريف و تحديد كنى نخست بايد انسان را در ذهن خود حاضر كنى و كاملا تحليل كنى ذاتيات و عرضيات او را يك يك بررسى كنى و از هم جدا كنى و از بين ده‌ها ويژگى كه در مقام تحليل در وجود انسان مىيابى از عرضيات و ذاتيات ) آن دسته از امورى كه به وسيلهء آن هم مىتوان انسان را تعريف كنى انتخاب مىكنى و انسان را به آن‌ها

--> ( 1 ) اسفار ، ج 1 ، سفر 3 ، صص 110 - 120 .