جلال جلالى زاده

160

مبادى و اصطلاحات اصول فقه ( فارسى )

خ خاص : نقيض عام . لفظى است كه براى دلالت بر فرد مشخص مانند زيد و عمرو يا بر نوع ، مانند رجل و أسد يا بر افراد متعدد محصور ، مانند قوم ابراهيم وضع شده است . خاص : لفظى است كه بر برخى از افراد مناسب آن اختصاص پيدا مىكند . لفظى كه براى معناى واحدى به تنهايى وضع شده است و داراى سه حالت است : 1 - خاص شخصى ، مانند نام‌هاى خاص مثل على و حسن 2 - خاص نوعى ، مانند رجل و اسد 3 - خاص جنسى ، مانند انسان و حيوان . اطلاق لفظ خاص بر نوع ، مانند رجل و جنس ، مانند انسان و حيوان باتوجه به مفهومى است كه لفظ براى آن وضع شده است ، صرف‌نظر از اين‌كه در خارج شامل افراد و مصاديق مىشود يا خير ؟ به عنوان مثال ، رجل براى يك معنا وضع شده و آن انسانى است كه به سن بلوغ رسيده است و اين‌كه اين معنا در خارج داراى افرادى است مهم نيست . هرلفظى كه در دلالت خودش و ماده‌اش محصور باشد ، خاص شمرده مىشود ، هرچند معنايش بر كثرت دلالت كند . مانند خمسة عشر ؛ چون اجزاى عدد مانند اجزاى زيد هستند ، همان‌گونه كه هرجزيى از اجزاى زيد بر او دلالت نمىكنند ، هر يك از اجزاى خمسة عشر بر آن دلالت نمىكنند . بر خلاف اجزاى عام كه هرجزيى بر آن دلالت مىكنند ، مانند لفظ ميتة كه عام و شامل ميتة گوسفند ، گاو و شتر مىشود و هر فردى از افراد آن بر لفظ عام كه ميتة ، است دلالت مىكند . خاصّه : مفهوم كلى ، كه خارج از ماهيت چيزى است و عرض ناميده مىشود . خاصة الشىء : آن‌چه كه بدون موضوع يافت نشود ، ولى موضوع بدون آن يافت مىشود . خاصه‌ى لازمه : صفتى كه به‌طور مطلق از ماهيت موضوع منفك نمىشود و به آن اختصاص دارد ، مانند خنده براى انسان كه بالقوه خندان است . خاصه‌ى مفارقه : صفتى كه قابليت انفكاك از ماهيت چيزى را دارد ، مانند تعريف انسان به ضاحك بالفعل ، هر چند خنديدن بالفعل يكى از