محمد خوانسارى

331

فرهنگ اصطلاحات منطقى به انضمام واژه نامه فرانسه و انگليسى ( فارسى )

Collective 1 - صفت لفظى كه مفرد است ، اما گروهى را شامل مىشود . مانند قوم و لشكر . اسم جمع . 2 - صفت قضيّه‌اى كه چنين لفظى موضوع آن باشد . مانند « لشكر پراكنده شده » . 3 - صفت اسمى كه جمع بسته شده باشد ، يا چند اسم كه معطوف به هم باشد و بر روى هم موضوع قضيّه واقع شوند . كلّ مجموعى . 4 - صفت قضيّه‌اى كه موضوع آن چنين وصفى داشته باشد . مانند حواريّون دوازده تن بودند . حسن و حسين برادر يكديگرند . Common ( / - propre ) مشترك Community اشتراك Complete inclusion عموم و خصوص مطلق ، اندراج تامّ Complete induction استقراء تامّ Complete mutual exclusion تباين كلّى Complex لفظ مركب Complex constructive dilemma قياس ذو حدّين موجبه ، قياس ذو حدّين مثبت Complex destructive dilemma قياس ذو حدّين سالبه ، قياس ذو حدّين منفى Complex proposition قضيّهء مركب Complex term لفظ مركّب composition fallacy مغالطهء تركيب Compound مؤلّف ، مركّب Comprehension مفهوم Conception تصوّر كلّى ، مفهوم كلّى ، معنى كلّى Conclusion نتيجه ( مخصوصا در قياس ) Conjunction عطف