محمد خوانسارى
260
فرهنگ اصطلاحات منطقى به انضمام واژه نامه فرانسه و انگليسى ( فارسى )
اسمى است كه پس از فعلى ( مجهول ) مىآيد و آن فعل بدان اسناد داده مىشود . پس تعريف به اعمّ مانع دخول اغيار نيست . 2 - معرّف نبايد اخصّ از معرّف باشد . يعنى نبايد محدودتر از آن باشد . چه در اين صورت جامع همهء افراد نيست و گروهى از افراد از تعريف خارج مىمانند . به عبارت ديگر تعريف به اخصّ جايز نيست . مانند تعريف شيعه به « مسلمانى كه قائل به دوازده امام باشد » كه اين تعريف همهء فرق شيعه ( زيديّه ، اسماعيليّه . . . ) را در بر نمىگيرد . و نيز تعريف تداعى معانى به « انتقال ذهن از ديدن چيزى به چيز ديگر » تعريف به اخصّ است و تنها تداعىهاى بصرى را شامل مىشود . همچنين اگر در علم صرف ، فعل را به « كلمهاى كه بر انجام دادن كارى در گذشته يا حال يا آينده دلالت كند » تعريف كنيم ، شامل افعالى كه دلالت بر حالت دارد مانند « حسن » ( نيكو شد ) و إحمرّ ( سرخ شد ) نمىشود . اين دو شرط را كه « تعريف به اعمّ و تعريف به اخصّ جايز نيست » چنين خلاصه مىكنند كه تعريف بايد جامع و مانع باشد ( يعنى جامع تمام افراد معرّف و مانع دخول اغيار ) . پس تعريف بايد چنان باشد كه تمامى افراد معرّف در آن بگنجد ، و هيچ فرد ديگرى در آن داخل نشود . و در مقام تشبيه بمنزلهء ظرفى باشد كه حجم آن درست به اندازهء افراد معرّف باشد . نه بزرگتر و نه كوچكتر ، تا گنجايش همهء افراد را داشته باشد و غير از آن افراد چيزى در آن نگنجد . 3 - معرّف نبايد مباين با معرّف باشد . مانند تعريف دايره به « خط منحنى بسته كه همهء نقاط آن از مركز به يك فاصله باشد » كه تعريفى است نادرست و از همهء تعاريف عيبناكتر است . زيرا هيچ يك از افراد معرّف را شامل نمىشود . چون شكل دايره مانند همهء اشكال مسطحه سطح است نه خطّ . و تعريف مذكور تعريف محيط دايره است نه تعريف خود دايره . و تعريف صحيح دايره اين است كه « سطحى است محدود به خطّ منحنيى كه همهء نقاط آن خط از مركز به يك فاصله باشد » . بهرحال در صورتى كه تعريف به اعمّ و اخصّ كه نزديك به شىء هستند روا نيست ، تعريف به مباين بطريق اولى روا نيست . و اساسا مباين بر مباين قابل حمل نيست . پس نسبت بين معرّف و معرّف از نسب اربع منحصرا بايد تساوى باشد . و بدينسبب بنحو موجبهء كليه قابل انعكاس است : هر انسانى حيوان ناطق است - هر حيوان ناطقى انسان است .