محمد خوانسارى

211

فرهنگ اصطلاحات منطقى به انضمام واژه نامه فرانسه و انگليسى ( فارسى )

كلّى تصورى كه افراد متعدد خارجى يا فرضى و ذهنى را شامل شود . به عبارت ديگر مفهومى است كه فى نفسه بر افراد متكثّر قابل صدق باشد . مانند تصور انسان و اسب و دايره و آهن و جسم و ديو و كيميا و شريك خدا . كلى بودن و جزئى بودن اولا و بالذّات صفت معنى و مفهوم است ، و ثانيا و بالعرض صفت لفظ . يعنى لفظى را كه دال بر معنى جزئى باشد لفظ جزئى ، و لفظى را كه دال بر معنى كلى باشد لفظ كلى نامند . كلى از يك لحاظ بر دو قسم است : كلى ذاتى و كلى عرضى . و از لحاظ ديگر بر دو قسم : كلى متواطى و كلى مشكك . ( - ذاتى ، عرضى ، متواطى ، مشكك ) ( - / جزئى ) . ( - معقولات اوّليّه ، ص 264 ) « هر لفظى مفرد يا كلى بود يا جزوى . و كلى آن بود كه به يك معنى بر چيزهاى بسيار شايد كه افتد برابر ، چنان كه گوئى مردم . كه مردم به يك معنى بر زيد افتد و بر عمرو و بر بكر » ( دانشنامه ، ص 12 ) . « لفظ چون بر معنى خود دلالت كند ، يا مفهومش اقتضاء آن كند كه در آن معنى شركت نتواند بود و آن را جزوى خوانند ، مانند زيد كه علم شخصى بود ، يا مانند اين مردم ، چه به سبب مقارنت اشاره غير او را در آن معنى با او شركت نتواند بود . يا مفهوم او اقتضاء منع شركت نكند ، و آن را كلى خوانند . مانند مردم و آفتاب و عنقا » ( اساس ، ص 17 ) « و اگرچه آن جزويات مقارن محسوسات باشند ، اما از شأن عقل بود كه به قوّت تمييز آن را به تنهائى مجرد از محسوسات ملاحظه كند . و به تجريد از محسوسات كلى شود » ( اساس ، ص 413 ) . « كليات را از اين جهت كه كلىاند ، وجود جز در عقول و اذهان نبود . و چون در خارج موجود باشند لا محاله در اشخاص موجود توانند بود » ( اساس ، ص 29 ) . 2 - قضيهء محصوره‌اى كه در آن حكم بر همهء افراد موضوع شده باشد . مانند « هر جسمى جايگير است » . و « هيچ فلزى قابل احتراق نيست » و آن بر دو قسم است : موجبه و سالبه ( - / جزئى ) . « و مر قياس شدن اقترانهاى شكل نخستين را دو شرط است : يكى آن است كه صغرايشان بايد كه موجب بود ، و ديگر آن است كه كبراشان بايد كه كلى بود » ( دانشنامه ، ص 66 ) . كلّيّات خمس نوع و جنس و فصل و عرض خاصّ ( يا خاصّه ) و عرض عامّ . كلى در تقسيم اول يا ذاتى است يا عرضى .