السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
689
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
خدا و رسول خدا نيز او را دوست مىدارند . او برنخواهد گشت مگر با فتح و پيروزى « 1 » . صبح روز بعد اكثر اصحاب حتى آنهايى كه در روزهاى قبل پرچمدار شده بودند و كارى از پيش نبرده بودند گردن مىكشيدند به اميد آنكه آن فرد محبوب باشند . پيامبر پرسيد : على مرتضى كجاست ؟ عرض كردند مبتلا به چشمدرد است و توان حركت ندارد فرمود : او را حاضر كنيد ، او را حاضر نمودند . حضرت او را در آغوش گرفت ، دستمال از ديدگانش باز كرد دست مبارك خويش به چشمان او كشيد . چشمان على عليه السّلام باز شد و دردش آرام گرفت . « 2 » پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على عليه السّلام را روانه ساخت و به او فرمود : برو كه جبرئيل و نصرت الهى با تو است و بيم تو در دل خيبريان . زيرا كه آنها در كتاب خود خواندهاند كسى كه آنها را ريشهكن خواهد كرد نامش ايليا ( على ) است ، وقتى به آنها رسيدى نامت را بگو . امير مؤمنان پرچم بدست گرفت و رجزخوان تا پاى قلعه رفت ، پرچم خود را بر زمين كوبيد و سپاه را براى تسخير قلعه آماده ساخت ، جمعى از قهرمانان خيبر بيرون آمدند ، جنگ درگرفت و على آنان را شكست داد ، به درون قلعه گريختند و در را محكم بستند ، رئيس قلعه كه نامش حارث و برادر بزرگ مرحب بود على عليه السّلام را به مبارزه خواند . حضرت بلادرنگ او را از پاى درآورد . آنگاه مرحب كه نامىترين مردم خيبر بود به خونخواهى برادرش بيرون آمد و رجز خواند . شمشيرى بسوى على حواله كرد على عليه السّلام شمشير او را با سپر رد كرد ولى از ضرب شمشير سپر از دست على عليه السّلام بيفتاد . على عليه السّلام دست برد و حلقه در قلعه خيبر را گرفت و آن را از جاى كند و سپر خود نمود . چون مرحب اين حركت را ديد به خود لرزيد چرا كه دايهء كاهنهاى كه او را شير داده بود به او گفته بود كه بر هركسى ظفرخواهى يافت مگر بر كسى كه نامش حيدر باشد . اگر با او بجنگى كشته شوى . خواست فرار كند شيطان او را وسوسه كرد كه حيدر نام زياد است . از فرار منصرف شد و خواست به حضرت
--> ( 1 ) - صحيح بخارى ، ج 2 ، ص 111 . ( 2 ) - على ( ع ) فرمودهاند از آن پس هيچگاه چشمدرد نگرفتم .