السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
686
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
بود كه به اصطلاح آن زمان مرد هزار نفرى بود ( يعنى مىتوانست با هزار نفر برابرى كند ) رسول خدا خطاب به مسلمين فرمود : آيا دوستى هست كه شر اين دشمن را كم كند . على عليه السّلام برخاست و عرض كرد من با او مبارزه مىكنم . حضرت سكوت نمودند باز كه عمرو رجز مىخواند اينبار با لحن تمسخر مىگفت : مگر شما نمىگوئيد اگر شهيد شويد به بهشت مىرويد بياييد من شما را به بهشت برسانم . حضرت چون ديد او بسان سگان پارس مىكند فرمود : كيست كه اين سگ را دفع كند ؟ باز كسى پاسخ نداد . حضرت على عليه السّلام عرض كرد : اى رسول خدا من مىروم و او را دفع مىكنم . چون على عليه السّلام جوان بود و او آزموده پيامبر بود فرمود : يا على او عمر بن عبدود است . حضرت على عليه السّلام عرض كردند من هم على بن ابى طالب هستم . پيامبر اجازه دادند و از خداوند مسئلت نمودند تا على عليه السّلام را در مقابل عمرو نصرت بخشايد . آنگاه با چشمانى پر از عاطفه و اشك فرمود برو كه خدا يار و مددكارت باد . « 1 » على به مصاف او آمد و رجز خواند و اشاره به توانايى خود نمود . در آن هنگام پيامبر به اصحاب فرمود : هماكنون اين تمامى ايمان است كه در مقابل تمامى شرك قرار گرفته است . نبرد آغاز شد هردو سخت كوشيدند تا فضا گردآلود شد به گونهاى كه لشگريان از هردو سو آندو را نمىديدند . بالاخره عمرو شمشيرى به طرف سر مبارك حضرت فرود آورد ، با آنكه حضرت سپر گرفتند سپر دو نيم شد و فرق على عليه السّلام شكافته شد . على عليه السّلام پاى او را هدف گرفت ، پاى عمرو قطع شد و بر زمين افتاد ، گرد و غبار فرو نشست و تماشاگران از هردو سمت ديدند كه على عليه السّلام عمرو را بر زمين افكنده است . در اين سو بانگ تكبير و تهليل بلند و در آن سمت لرزه بر اندامها افتاد . على بر سينه عمرو نشست ، او از روى خشم آب دهان بر صورت مبارك حضرت انداخت . حضرت برخاست چند گامى قدم زد سپس بازگشت تا سر از تن او جدا كند . او گفت : چرا اول منصرف شدى و اكنون بازآمدى ؟ حضرت فرمود :
--> ( 1 ) - تاريخ يعقوبى ، ج 2 ص 37