السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

663

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

ميان آنان حذيفة بن يمان ، عمرو عاص ، اسامة بن زيد و ابو موسى اشعرى بودند . آنان او را به اسلام فرا خواندند و او نيز با آغوش باز اسلام را پذيرفت . من از سر بابك پرسيدم كه با اين ناتوانى جسمى كه دارى چگونه نماز مىخوانى ؟ او در پاسخم گفت : خداوند در قرآن مىفرمايد : « الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ » . من دوباره از او پرسيدم كه غذايت چيست ؟ گفت : آبگوشت و ترهء خرد شده . گفتم با اين اوصاف نيازى به دفع ادرار پيدا مىكنى ؟ گفت : هفته‌اى يك بار آن هم بسيار كم . من دوباره دربارهء وضعيت دندان - هايش پرسيدم ، گفت : تاكنون بيست بار آنها را عوض كردم . در اصطبل كاخش حيوانى ديدم كه از فيل بزرگتر بود و به آن « اندفيل » مىگفتند : از او پرسيدم كه اين حيوان براى تو چكار مىكند ؟ گفت : لباس خدمتكاران را بر آن حيوان بار مىكنند و براى شستشو نزد لكه‌گيرها مىبرند . سرزمين « سربابك » چنان بزرگ بود كه چهار سال به درازا مىكشيد تا آن را بپيمايند و شهرى كه در آن زندگى مىكرد پنجاه فرسخ وسعت داشت . بر هريك از دروازه‌هاى شهر ، صد و بيست هزار نفر را گمارده بود كه اگر گروهى به شهر حمله مىكردند نگهبانان شهر به تنهايى آنان را شكست مىدادند . راوى در ادامه گويد : از آن پادشاه شنيدم كه مىگفت : روزى بر فراز تپه‌ى ماسه‌اى ، قوم موسى را ديدم كه سقف خانه‌هايشان هم‌سطح يكديگر بود و تنها به اندازهء يك روز براى خود غذا تهيه مىكردند و بقيهء غذاها را به ديگران انفاق مىنمودند . مردگان خود را در خانه‌هايشان دفن مىكردند و هيچ‌كسى در ميان آنان بر اثر بيمارى جان نمىداد و همگى با اجل طبيعى از دنيا مىرفتند . بازارهايشان چنان بود كه هركسى بدون حضور فروشنده كالاى خود را