السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

656

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

شبى در خواب ديد كه فرزندش را به زودى از دست خواهد داد . روز موعود فرارسيد ولى فرزندش از دنيا نرفت . او از فرزندش پرسيد : شب گذشته چه كارى انجام دادى ؟ او گفت : گدايى بر در خانه آمد و من هرچه اندوخته داشتم به او بخشيدم . « 1 » امام صادق عليه السّلام فرموده‌اند : روزى مرد عابدى در بنى اسرائيل عبادت مىكرد كه ديد دو كودك خروسى را گرفته‌اند و پرهاى آن را مىكنند . عابد توجهى به آنان نكرد و دوباره به عبادت مشغول شد . خداوند به زمين وحى فرمود كه آن عابد را در زمين فرو ببر و پيوسته او را به پايين بكش . « 2 » امام صادق عليه السّلام فرموده‌اند : در بنى اسرائيل قاضى عدالت‌پيشه‌اى بود كه برادرى صالح داشت . آن برادر با زنى پاكدامن ازدواج كرد . روزى پادشاه در جستجوى مرد مورد اعتمادى بود تا او را به مأموريت بفرستد . قاضى ، برادرش را معرفى كرد . برادر قاضى خواست كه راهى سفر شود ولى زنش او را از اين كار بازداشت . او به حرف همسرش وقعى ننهاد و همسرش را به برادرش سپرد و خود راهى سفر شد . پس از چندى ، قاضى به آن زن دل بست و خواست كه از او كامجويى كند ولى زن به او تن در نداد . قاضى او را تهديد كرد گفت : فسق تو را اعلام خواهم كرد و تو را سنگسار خواهم نمود . با اين حال زن ، حاضر به رابطهء نامشروع با قاضى نشد و قاضى دستور داد او را سنگسار كنند . شب‌هنگام به گمان اينكه زن درون حفرهء زمين ، مرده است او را رها كردند و بازگشتند . ولى زن اندك رمقى داشت و از حفره بيرون آمد و به صومعهء راهبى رفت . در آنجا خدمتكارى بود كه شيفتهء زن شد . او حيله‌گرانه گردن فرزندش را شكست و آن كار را به زن نسبت داد . راهب

--> ( 1 ) . بحار الانوار ج 14 ص 502 و ص 503 . ( 2 ) . بحار الانوار ج 14 ص 502 و ص 503 .