السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
633
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
اسرافيل فرود آمد و ديگ جوشان را واژگون كرد و اينبار نيز به اذن خداوند جرجيس زنده شد . در اين هنگام زنى به او گفت : گاوى داشتم كه هزينهء زندگىام از آن به دست مىآمد . اينك گاو مرده است . جرجيس گفت : عصايم را بر آن گاو بزن تا زنده شود . زن نيز چنين كرد و ناگهان گاو زنده شد و برخاست . در اين هنگام زن به جرجيس ايمان آورد . عاقبت پادشاه ، مردم را فرمان داد كه شمشير به دست ، به سوى جرجيس حمله كنند . در اين گيردار جرجيس فرياد برآورد : در كشتن من شتاب نكنيد . آنگاه او سر به آسمان بلند كرد و گفت : خدايا ، اگر بتپرستان را نابود كردى نام مرا نيز در شمار شكيبايان بنويس كه براى تقرّب به تو به هرسختى و بلايى تن در دادم . اندكى بعد ، جرجيس به دست مردم كشته شد و مردم شادمان از كشتن جرجيس به شهر خود بازمىگشتند كه ناگهان عذاب خداوند در رسيد و همگى آنان را از ميان برد . « 1 » امام صادق عليه السّلام فرمودهاند : روزى زنى نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد . پيامبر او را مورد تفقّد قرار دادند و فرمودند : اين زن ، از نوادگان خالد بن سنان است كه پيامبر قومش بود . قومش به او ايمان نياوردند و هرسال بادى سوزان به نام « نار الحدثان » بر آنان مىوزيد و همهچيز را نابود مىكرد . مردم از خالد خواستند كه باد سوزان را از آنان دور كند و در عوض آنان قول دادند كه به او ايمان آورند . هنگامىكه باد وزيد خالد بن سنان مسير وزش باد را به سوى غارى تغيير داد و خود نيز وارد غار شد .
--> ( 1 ) . قصص راوندى ص 239 و ص 246 و ص 247 .