السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
621
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
پس آنگاه يهوديان پرسيدند : اين حيواناتى كه نام مىبريم هريك چه ذكرى مىگويند ؟ آنگاه نام چند حيوان را گفتند و امير مؤمنان چنين پاسخ فرمود : درّاج مىگويد : خداى رحمان بر عرش استيلا دارد . خروس مىگويد : اى غفلتزدگان ، خداوند را ياد آريد . اسب مىگويد : پروردگارا ، بندگان باايمانت را بر كافران پيروز گردان . الاغ مىگويد : لعنت خداوند بر داروغهء ستمپيشه كه دارايى مردم را به ستم مىستاند . الاغ چشم شيطان را با نعرهاش فرو مىبندد . قورباغه مىگويد : پاك است پروردگارى كه امواج خروشان درياها را آفريد . چكاوك مىگويد : پروردگارا ، دشمنان محمد و آل محمد را لعنت فرما . در اين هنگام دو تن از يهوديان به سجده افتادند و به اسلام گرويدند ولى نفر سوم به على عليه السّلام گفت : اى امير مؤمنان ، من نيز همچون اين دو نفر اسلام را پذيرفتهام ولى دوست دارم دربارهء كسانى سخن گويى كه سيصد و نه سال به خواب رفته بودند . امير مؤمنان خواستند كه آياتى از سورهء كهف را تلاوت كنند ولى آن يهودى گفت : من آيات سوره كهف را شنيدهام . مىخواهم نام اصحاب كهف و نام پادشاه روزگارشان و نام شهرشان را بگويى . آنگاه امير مؤمنان زمزمهكنان ذكر لا حول و لا قوه الا باللّه بر زبان آوردند و فرمودند : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به من فرموده بود : در سرزمين روم شهرى به نام « اقسوس » بود كه پادشاهى شايسته بر آنجا حكم مىراند . او پس از چندى از دنيا رفت و اختلافات بر آن سرزمين سايه افكند . سرانجام پادشاهى از فارس به نام دقيوس به روم حمله كرد و آنجا را تسخير نمود . او قصرى در شهر ساخت كه يك فرسخ در يك فرسخ طول و عرض داشت و تالارى در كاخ داشت كه هزار ذراع در هزار ذراع بود و چهار هزار ستون طلايى داشت و هزار قنديل طلايى بر سقف تالار آويزان بود . تخت پادشاهى را در تالار نهاده بودند كه از طلا بود و با نقره و جواهرات