السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
484
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
كه امانت خود را درخواست كرد آن شخص منكر جواهرات شد . آندو به كنار زنجير آمدند ولى آن شخص خيانتكار ، جواهرات را در عصايش كه ميانش تهى بود پنهان كرد و عصايش را به مدّعى سپرد و خود از زنجير آويزان شد و گفت كه جواهرى نزدش نيست . آنگاه خداوند به داود وحى فرمود كه تو خود ميان مردم قضاوت كن و از مدعى بينه بخواه و مدّعى عليه را به نام من سوگند بده . « 1 » امام باقر عليه السّلام فرمودهاند : هنگامى كه آدم در سرزمينى به نام « روحاء » كه ميان مكه و طائف بود زندگى مىكرد خداوند گروهى از فرشتگان را به سوى او فرو فرستاد . آنگاه فرزندان آدم را همچون مورچگان به آدم نشان داد و از آنان بر يگانگى خدا و پيامبرى حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيمان گرفت و از آنان خواست كه براى خداوند شريك نگيرند تا در بهشت جاى گيرند . ولى آدم به خداوند عرضه داشت كه بسيارى از فرزندانش خدا را فرمان نخواهند برد . سپس نام همهء پيامبران و مدّت عمرشان را به آدم گفتند . آدم نام هريك را مرور مىكرد كه به نام داود رسيد و از عمر كوتاهش كه چهل سال بود تعجب كرد . او از خداوند خواست كه شصت سال از عمرش را به داود دهد . خداوند نيز چنين كرد و از اينروى است كه فرموده است : « يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ » روزگارى سپرى شد و روزى عزرائيل نزد آدم آمد تا جان او را بستاند ولى آدم گفت : هنوز شصت سال از عمرم باقى است . عزرائيل گفت : آيا به ياد ندارى كه شصت سال از عمرت را در سرزمين « روحاء » به فرزندت داود بخشيدى ؟ آدم گفت : هيچ به ياد ندارم . پس فرشتگان كتاب الهى را نزدش حاضر كردند و آنگاه بود كه آدم گفتهاش را به ياد آورد .
--> ( 1 ) . قصص راوندى ص 202 .