السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

471

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

اگر پاك باشند چيزى پاكتر از آنها نخواهد بود و اگر آلوده گردند چيزى ناپاك‌تر از آن‌ها نخواهد بود . روايت شده است كه روزى غلام لقمان براى ادرار نمودن به گوشه‌اى رفت و مدت تخلىاش به طول انجاميد . پس آنگاه لقمان به او گفت : نشستن زياد درد كبد و بواسير مىآورد ؛ پس بسيار ننشينيد . عبد اللّه بن دينار گويد : روزى لقمان از سفرى بازگشت و در ميانه راه به غلامش رسيد . لقمان از او پرسيد : پدرم در چه حالى است ؟ غلام گفت : پدرت از دنيا رفت . لقمان با شنيدن اين خبر گفت : پس بايد كارهايم را سامان بخشم . آنگاه پرسيد : همسرم در چه حالى است ؟ غلام گفت : او نيز از دنيا رخت بربست . لقمان گفت : پس بايد همسرى ديگر بگزينم . لقمان پرسيد : خواهرم در چه حالى است ؟ غلام گفت : او نيز به ديدار حق شتافت . لقمان گفت : پرده حيايم در خاك دفن شد . لقمان ديگربار پرسيد : برادرم چه مىكند ؟ غلام گفت : او نيز جان سپرد . لقمان گفت : پشتوانه‌ام از ميان رفت . شخصى به لقمان گفت : تو چقدر زشتى ؟ لقمان گفت : تو بر نقشى كه آفريده شده است عيب مىگيرى با بر نقش‌آفرينى كه مرا آفريده است ؟ روايت شده است كه روزى لقمان نزد داود رفت و ديد كه او زرهى را مىبافد و خواست سخنى گويد ولى خاموشى گزيد تا داود از كارش فراغت يابد . آنگاه به داود گفت : تو بسيار ماهرانه زره مىبافى . آنگاه چنين گفت : خاموشى از دروازه‌هاى حكمت است كه گروهى اندك آن را بها مىدهند . « 1 » مسعودى گفته است كه لقمان اهل « بربر » بود و هنگامى كه ده سال از حكومت داود سپرى شده بود به دنيا آمد . او بنده‌اى نيكوكردار بود كه بسيارى از عمرش را در بيابان‌ها سپرى كرد تا اينكه در روزگار يونس پيامبر ، به سوى مردم نينوا در موصل برانگيخته شد . « 2 » از جمله پندهايى كه لقمان به فرزندش آموخت آن بود كه گفت : فرزندم ،

--> ( 1 ) . مجمع البيان ج 4 ص 495 و 496 . ( 2 ) . مروج الذهب ج 1 ص 57 .