السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
395
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
راند و گفت : تو دشمن خدايي . عوج چنان بلندقامت بود كه طوفان نوح تا زانوان او را فراگرفت . عوج سه هزار سال عمر كرد و سرانجام به دست موسي كشته شد . گويند كه عوج تختهسنگي را از كوه جدا كرد تا به سكونتگاه بني اسرائيل افكند ولي خداوند هدهدها را فرستاد و هدهدها پيش از آنكه عوج تختهسنگ را جدا سازد آنقدر بر تكه سنگ ، نوك زدند كه سنگ بر گردن عوج افتاد و او را بر زمين انداخت . در اين هنگام موسي با عصايش بر پاشنه عوج كوبيد و آنگاه او را كشت . آنگاه بني اسرائيل به سوي پيكر بيجان عوج رفتند و سرش را بريدند و جنازهاش را در رود نيل غرق كردند . گويند كه عوج دوازده فرستادهى موسي را دستگير كرد و به خانهاش برد تا آنان را بكشد . ولي همسرش به او گفت : آنها را زنده بگذار تا باز گردند و آنچه را كه [ از قدرت و عظمت تو ] ديدهاند براي ديگران بازگو كنند . پنج تن از آن دوازده تن ، خوشهى انگوري بزرگ را با خود مىكشيدند . آنان در ميان پوست خالي اناري مىخوابيدند تا سرانجام پس از چهل روز نزد بني اسرائيل رسيدند و تصميم گرفتند پيش از هركاري حوادث را به موسي خبر دهند . آنها دانه بسيار بزرگ انگور را نيز با خود آورده بودند تا به موسي نشان دهند ولي آن فرستادگان پيمان خود را شكستند و هريك قوم خود را از جنگ با عوج بن عناق برحذر مىداشت و تنها يوشع بن نون و كالب بن يوحنا بر پيمان خود با موسي استوار ماندند . بني اسرائيل كه از ماجراي عوج بن عناق آگاه شده بودند از ترس اسارت زنان و فرزندانشان به دست غولهاي سرزمين مقدس ، بر موسي گستاخانه اعتراض كردند ولي موسي به آنان گفت : همان خدايي كه شما را از دست قبطيان و از دريا نجات داد خواهد توانست شما را بر « عمالقه » چيره گرداند . بني اسرائيل به سخنان موسي اعتنايي نكردند و راهي مصر شدند . تنها يوشع بن نون و كالب بن يوحنا بودند كه در ميان قوم فرياد برميآوردند : بر