السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

350

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

مادر موسي دانست كه فرزندش نزد فرعون است ، او دخترش را به دربار فرعون فرستاد تا خبري آورد . هنگامي كه خواهر موسي وارد دربار شد ، برادرش را ديد كه در آغوش آسيه است و ديد كه برادرش از هيچ دايه‌اي شير نميخورد ، در اين هنگام او به فرعون گفت : آيا مىخواهيد خانواده‌اي را به شما معرفي كنم كه اين كودك را سرپرستي كنند و خيرخواه او باشند ؟ آنگاه بود كه مادر موسي به دربار آمد و نوزادش با رغبت از او شير خورد . « فَرَدَدْناهُ إِلى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ » « 1 » سرانجام او را به مادرش بازگردانديم تا ديده‌اش به او روشني يابد و غم نخورد و بداند . » پس از چندي موسي شروع به راه رفتن در قصر نمود ، او روزي نزد فرعون عطسه كرد و پس آنگاه خداوند را سپاس گفت . فرعون با شنيدن اين جمله خشمگين گرديد و به صورت او سيلي زد ؛ موسي نيز دست در ريش‌هاي فرعون انداخت و آنها را به شدّت كشيد . فرعون چنان خشمگين گرديد كه خواست او را بكشد ولي آسيه او را از اين كار بازداشت و گفت : او كودكي خردسال است و توان تشخيص ندارد . بهتر است او را بيازمايي . آنگاه دانه‌هاي خرما و سنگريزه‌هاي گداخته را در برابر موسي گذاشتند تا يكي را بردارد ، موسي نخست دستش را به طرف خرما دراز كرد ولي جبرئيل دست او را به سوي سنگريزه‌هاي گداخته كشاند و موسي آنها را برداشت و به دهان گذاشت و گريه‌اش به هوا خاست ، در اين هنگام بود كه فرعون متقاعد شد و موسي را نكشت . امام باقر عليه السّلام فرمودند : موسي تنها سه روز دور از مادرش در كاخ زندگي كرد . هنگامي كه موسي بزرگ شد به كار قضاوت پرداخت و هرگاه براي مناجات با خداوند به بيرون شهر مىرفت برادرش هارون جانشين او مىگرديد . فرعون موسي را بسيار احترام مىكرد تا آنكه موسي به سنّ رشد رسيد و درباره يگانگي خداوند با فرعون به گفتگو نشست . فرعون به سخنان موسي اعتنايي نميكرد تا

--> ( 1 ) . سوره قصص / 13 .