السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
340
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
ابرى را ديدند كه در آسمان سرزمينشان نمايان شد و نسيمى خنك را به همراه آورد . آنان شتابان در زير آن ابر گرد آمدند تا از عطش خويش بكاهند ولى ناگهان زبانههاى آتش بر سرشان فروريخت و زمين زير پاهاىشان به لرزه افتاد . ديرى نگذشت كه همگان خاكستر شدند . برخى از مفسران بر اين باورند كه قوم مدين با صيحهاى آسمانى عذاب شدند . اين اختلاف ، ميان مفسران از آنجا ناشى شده است كه شعيب به سوى دو قوم مدين و قوم ديگرى برانگيخته شده بود و اين عذابها بر اين دو قوم فرود آمد . سهل بن سعيد گويد : هشام بن عبد الملك دستور داد در يكى از محلههايى كه به او منسوب بود چاهى را حفر نمودند . من تا دويست پا به پايين رفتم و ناگهان جسد مردى را ديدم كه لباسى سپيد بر تن داشت و دست راستش را روى سرش نهاده بود من دست او را پايين آوردم و ناگهان با شگفتى ديدم كه از سرش خون فوران مىكند و هنگامى كه دوباره دستش را به روى سرش بازگرداندم خون بند آمد . آنگاه جملاتى را روى پيراهنش ديدم كه نگاشته شده بود كه من شعيب بن صالح فرستاده شعيب پيامبر به سوى عدهاى از مردم هستم كه آنها پس از كتك زدنم ، مرا به اين چاه افكندند و بر سرم خاك ريختند . هنگامى كه اين ماجرا را براى هشام بازگو كردم دستور داد كه جاى ديگرى چاه بكنم « 1 » . عبد الرحمان بن زياد گويد : من به همراه عمويم و مردى آفريقايى به كندن چاه در مزرعه خويش پرداختيم . پس از آنكه كمى چاه حفر شد به خانهاى بسيار بلند رسيديم . درون آن خانه پيرمردى مرده بود و پارچهاى بر رويش پهن شده بود . در كنارش نامهاى بود كه در آن چنين نوشته شده بود : من حسان بن سنان اوزاعى هستم كه از سوى شعيب پيامبر به سوى مردم اين منطقه آمدم و آنها را به خداپرستى فراخواندم ولى آنان مرا دروغ انگاشته و در اين گودال زندانىام كردند . روزى دوباره برانگيخته خواهم شد و آنگاه حقم را از آنها خواهم ستاند » . روزى سليمان بن عبد الملك از سرزمين « قرا » مىگذشت . او دستور داد در
--> ( 1 ) . قصص الانبياء ص 142 و 143 .