السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
329
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
شده به سوى ايوب رفتند و به او گفتند : تو چه گناهى مرتكب شدهاى كه اين گونه به سختى و بلا گرفتار آمدهاى ، چرا كه ما هيچكس را نديدهايم كه همچون تو باشد . اينك راز خود را با ما بگو . ايوب گفت : به عزت پروردگار سوگند كه هرگز غذايى در سفرهام ننهادم جز انكه عدهاى يتيم و مسكين در خانهام بودند و هرگاه براى فرمانبردارى از خداوند ميان دو كار مخير مىشدم كار سختتر را برمىگزيدم ناگاه جوانى از ميان آنان فرياد برآورد : رويتان زشت باد ! پيامبر خدا را نكوهش مىكنيد تا او ناچار شود كه از عبادت پنهان خويش با خداوند پرده بردارد . ايوب از خدا خواست تا سخنانش ديگران را قانع كند . آنگاه خداوند ابرى را بر سر ايوب فرستاد كه به ده هزار زبان با او سخن مىگفت . ايوب به پاس اين نعمت زانو زد و گفت : خداوندا مرا به اين رنج دچار نمودى در حالى كه هرگاه براى فرمانبردارى از تو در ميان دو كار مخير مىشدم كار سخت را برمىگزيدم و هرگز بدون حضور يتيمى غذا نخوردم . ناگهان ندايى از آسمان برخاست كه اى ايوب ! چه كسى شيرينى عبادت را بر تو چشاند در حالى كه ديگران از آن غافل بودند . پس چرا بر خداوند منت مىنهى بلكه اين خداوند است كه بايد بر تو منت نهد . ايوب با شنيدن اين سخنان دهانش را از خاك پر كرد و به راستى و فضل الهى و منتى كه بر او نهاده اقرار نمود . خداوند نيز چشمهاى را در زير پاى او جوشاند تا خود را در آن بشويد . ديرى نگذشت كه بيمارىاش بهبود يافت و مال و فرزندانش به او بازگردانده شد و پادشاهان با او همنشين شدند . همسر ايوب كه از سلامتى او آگاه شد شتابان نزد او امد ولى ايوب با حيرتزدگى ديد كه گيسوان بلند همسرش كوتاه شده است . او خشمگين شد و سوگند خورد كه صد تازيانه بر او زند . همسر ايوب درباره گيسوانش گفت : روزى براى بدست آوردن غذا به ميان مردم رفته بودم ، ولى آنان ، تنها به اين شرط حاضر شدند به من غذا دهند كه گيسوانم را به آنها بدهم . ايوب از ستمى كه در حق همسرش روا داشته بود اندوهگين بود و از سويى نيز نمىدانست كه سوگند خود را چه كند . خداوند بر او وحى فرستاد كه صد تركه درخت خرما را كنار هم بگذار و يكبار بر