السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

300

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

با روى نمودن به پيامبر رحمتت ، خواسته‌هايم را از تو مىخواهم يا اللّه يا اللّه يا اللّه » . « 1 » آنگاه آن حضرت فرمودند : هرگاه به گرفتارى بزرگى دچار شديد اين دعا را بخوانيد . ابن عباس گويد : هنگامى كه فرزندان يوسف براى تهيه آذوقه وارد مصر شدند يوسف آنها را شناخت و از آنان خواست كه خود را معرفى كنند . آنان گفتند : ما فرزندان يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم هستيم . يوسف گفت : شما از سه نسل پيامبرى هستيد ولى با اين حال حالت دربار و وقار و خشوع را در شما نمىبينم . شايد شما جاسوسانى هستيد كه به بدربار راه يافته‌ايد . فرزندان يعقوب گفتند : چنين نيست بلكه پدر ما پيامبر الهى است و اينك در خانه‌اش در اندوه به سر مىبرد . يوسف گفت : چرا پدرتان اندوهگين باشد ، در حالىكه پيامبر است و جايگاهش در بهشت است و فرزندانى چنين برومند دارد . شايد او از بىخردى فرزندانش رنج مىبرد ؟ آنان گفتند : چنين نيست بلكه پدرمان در فراق برادر كوچك ما يوسف در اندوه است كه گرگ او را دريده است . يوسف گفت : چرا پدرتان فرزندانش را فرستاد ولى يكى از فرزندانش را همراه شما نفرستاده است ؟ آنان گفتند : زيرا او كوچكترين فرزندش است و پس از يوسف او را از همه بيشتر دوست دارد . يوسف گفت : بايد يكى از شما در مصر بماند و بقيه به نزد پدرتان بازگرديد و بنيامين را بياورد تا حال يعقوب را از او جويا شوم . آنان قرعه زدند و قرعه به نام شمعون درآمد . شمعون در مصر ماند و بقيه نزد يعقوب بازگشتند و به سستى به پدرشان سلام گفتند و وقتى يعقوب از احوالشان پرسيد گفتند : ما با پادشاهى ديدار كرديم كه در حكمت و دانش بمانند بود و به شما بسيار شباهت داشت . ما كسانى هستيم كه با بلا سرشته شده‌ايم و پادشاه مصر گمان كرد كه ما به او راست نمىگوييم و بايد بنيامين را همراه ما بفرستى تا او از اندوه و پيرى و گريه‌ها و كم‌سويى چشمانت با پادشاه سخن گويد . يعقوب كه به گفته فرزندانش يقين نداشت گمان كرد ؟ كه پس آنگاه دستور داد تا غذايى بياورند و برادرانش را بر گرد

--> ( 1 ) . امالى صدوق ص 329 و 330 .