السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

298

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

انگشتان دستش خارج شد . يوسف پرسيد : اى جبرئيل ، اين چه بود ؟ گفت : نور نبوت از تو برگرفته شد ؛ چرا كه هنگام ديدار يعقوب به احترام او برنخاستى و اين نور در برادرت لاوى قرار گرفت . لاوى همان كسى است كه هنگامى كه برادرانش مىخواستند يوسف را بكشند به آنان گفت : او را نكشيد . بهتر است او را در چاه بيفكنيم و همچنين او همان كسى است كه هنگامى كه برادران يوسف تصميم گرفتند بنيامين را در مصر بگذارند و بازگردند او حاضر نشد بدون اجازه پدرش ، بنيامين را واگذارد . به همين سبب بود كه خداوند لاوى را ستود و پيامبران بنى اسرائيل و موسى عليه السّلام از فرزندان وى هستند . در روايتى آمده است كه روزى يعقوب از يوسف خواست تا آنچه را برادرانش با او كردند بازگويد . يوسف از بازگو نمودن آن رويدادها سرباز مىزد . سرانجام با پافشارى يعقوب گفت : هنگامى كه برادرانم مىخواستند مرا به درون چاه بيفكنند وادارم كردند كه پيراهنم را از تنم بيرون آورم . من به آنان گفتم : اى برادران ! تقواى خدا را پيشه سازيد و پيراهنم را از تنم درنياوريد ولى آنان چاقو را بر گلويم فشردند و وادارم كردند كه برهنه گردم و آنگاه مرا به درون چاه افكندند . يعقوب با شنيدن اين سخنان ناله‌اى زد و از هوش رفت . هنگامى كه به هوش آمد اين سخنان را با فرزندانش يادآورى نمود و آنان گفتند : اى پدر ، تو را به خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب سوگند مىدهيم كه از ما درگذرى . يعقوب نيز از آنان گذشت نمود . همچنين آمده است كه عزيز مصر در سال‌هاى خشكسالى از دنيا رفت و همسرش چنان به فقر گرفتار شد كه به گدايى روى آورد . برخى به او گفتند كه بر سر راه يوسف بنشين . هنگامى كه يوسف از آنجا مىگذشت زليخا به او گفت : سپاس خدايى را كه پادشاهان را بر اثر گناهانشان غلام گردانيد و غلامان را به خاطر فرمانبردارىشان پادشاه نمود . هرچند زليخا پير شده بود ولى يوسف او را شناخت و خيانت و توطئه‌هايش را يادآورى نمود و زليخا در پاسخ يوسف گفت : اى پيامبر خدا ، مرا سرزنش نكن كه به سه چيز گرفتار