مهدى عبداللهى
54
ديدارها وگفتگوهاى سيد الشهداء ( ع ) ( فارسى )
مىخواست آنها را به طرف كوفه ببرد . آنها امتناع مىكردند ، و با اين حال رّد و امتناع از مقابل كوفه بالاتر رفتند . تا به نينوا رسيدند . ناگهان اسب سوارى مسلح كه كمانى بردوش انداخته بود از جانب كوفه پيدا شد هر دو گروه ايستاده او را نگريستند تا اين كه رسيد بر حرّ و يارانش سلام كرد و بر امام و اصحابش سلام نكرد و نامهاى از ابن زياد را تسليم حرّ كرد كه مضمون آن چنين بود : امّا بعد ، چون نامهء من به دستت رسيد و فرستادهام پيش تو آمد . بر حسين تنگ بگير و او را جز در سرزمين خالى و بدون آب و آبادى فرود نياور . و به فرستاده خود فرمان دادهام مراقب تو باشد و از تو جدا نشود تا اين كه دستور مرا اجرا كنى و خبر آن را براى من بياورد والسلام . هنگامى كه حرّ نامه را خواند به ايشان گفت : اين نامه امير عبيداللَّه است كه مرا فرمان داده است شما را در محلى كه نامهاش به من مىرسد بازدارم و اين فرستاده اوست كه دستور داده از من جدا نشود تا فرمان او را دربارهء شما اجرا كنم . ابوالشعثاء كندى كه يكى از ياران امام بود به فرستاده ابن زياد نظر انداخت و او را شناخت سپس گفت : آيا تو مالك بن نسيربدى نيستى ؟ گفت : چرا - او از قبيله كنده بود - ابوالشعثاء گفت : مادر برايت بگريد . در نامه چه آوردهاى ؟ گفت : آنچه آوردهام اطاعت رهبرم و وفاى به بيعتم مىباشد . ابوالشعثاء گفت : بلكه خدايت را عصيان كرده و از پيشوايت در هلاكت خود پيروى كردهاى و عار و آتش را به دست آوردهاى و چه بد پيشوايى است پيشواى تو . خداوند عزوجل مىفرمايد : « و آنها را پيشوايانى قرار داديم كه به سوى آتش فرا مىخوانند و روز قيامت يارى نمىشوند . » « 1 » پيشواى تو از جمله اين پيشوايان است . « 2 »
--> ( 1 ) . قصص : 41 . ( 2 ) . الطبري : 4 / 309 .