مهدى عبداللهى

106

هدايت وسياست در پرتو گفتگوهاى امير المؤمنين ( ع ) ( فارسى )

نوجوان كسى برنخاست . حضرت قرآن را به او داد و گفت : به سوى ايشان برو و قرآن را بر ايشان عرضه كن و به آنچه در آن است فرا بخوان . جوان پيش رفت ومقابل صف‌ها ايستاد ومصحف را گشود وگفت : اين كتاب خداى عزّوجلّ است ، و اميرالمؤمنين شما را به آنچه در آن است دعوت مىكند ، عايشه گفت : او را با نيزه بزنيد خدا او را زشت گرداند . پس به وسيله نيزه‌ها بر او هجوم بردند و از هر طرف او را زحمى كردند . مادرش كه در صحنه حاضر بود . فرياد كرد و خود را روى او انداخت و او را از صحنه بيرون كشيد . عدّه‌اى از لشكريان اميرالمؤمنين به او كمك كردند تا پيكر ( بىجان ) او را آورده در مقابل اميرالمؤمنين نهادند مادر مسلم مىگريست و چنين مىسرود : خدايا مسلم آنها را [ به خير و صلاح ] فرا خواند . كتاب خدا را بر ايشان تلاوت كرد و از آنها نترسيد . ولى ايشان نيزه‌هاى خود را از خون او رنگين كردند . در حالى كه مادرشان [ عايشه ] ايستاده بود و نظاره مىكرد . و آنها را به كشتار فرمان مىداد و بازشان نمىداشت . « 1 »

--> ( 1 ) - الجمل : 339 . .