السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري ( مترجم : مؤلف )
30
مردان رحمت شده و مردان نفرين شده ( فارسى )
سپس آن جوان گفت : من به مدّت هفت سال قبرها را مىشكافتم . و مردگان را از آنها بيرون مىآوردم . و كفن آنها را از بدنشان جدا مىكردم . روزى از روزها دختر يكى از انصار از دنيا رفت . هنگامى كه او را به طرف قبر آورده و در آن دفن نمودند . و خانوادهء او در آنجا دور شدند . و شب هنگام فرا رسيد و تاريكى همه جا را گرفت . من به نزد قبر اين دختر رفتم و آن قبر را شكافتم و بدن آن دختر را از قبر بيرون آوردم و كفن را از تن او بيرون كردم . و او را لخت و برهنه در كنار قبر قرار دادم . هنگامى كه مىخواستم از آنجا دور گردم شيطان به سراغم آمده و مرا از رفتن منصرف ساخته وباوسوسههاى شيطانىخود به منگفت : به اندام اين دختر نگاهكن . آيا سپيدى شكم او را نمىبينى ؟ آيا رانهاى او را مشاهده نمىكنى ؟ فما أظنّ أنّي أشمّ ريح الجنّة أبداً . فما ترى لي - يا رسول اللَّه - ؟ فقال النبيّ صلى الله عليه و آله : تنحّ عنّي - يا فاسق - . إنّي أخاف أن أحترق بنارك . فما أقربك من النّار . فما أقربك من النّار . ثم لم يزل صلى الله عليه و آله يقول . و يشير إليه . حتّى أمعن من بين يديه . فذهب . فأتى المدينة . فتزوّد منها . ثمّ أتى بعض جبالها . ف تعبّد فيها . و لبس مسحاً . و غلّ يديه - جميعاً - إلى عنقه .