السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري ( مترجم : مؤلف )
146
مردان رحمت شده و مردان نفرين شده ( فارسى )
234 - جعفى مىگويد : مردى با امام صادق عليه السلام بسيار دوست و رفيق بود . به گونهاى كه هميشه همراه آن حضرت عليه السلام راه مىرفت . روزى آن مرد - به همراه غلام خود - امام صادق عليه السلام را در بازار كفّاشها همراهى مىكرد . و آن غلام پشت سر آن مرد راه مىرفت . پس از آنكه مدتى راه رفتند . آن مرد متوجّه شد كه غلام او پشت سرش راه نمىرود . و به جائى رفته است . و هنگامى كه آن غلام به نزد آن مرد بازگشت . او با تندى به غلام گفت : - اى فرزند مادر بدكاره - كجا رفته بودى ؟ هنگامى كه آن مرد اين جمله را بر زبان جارى كرده و با غلام خود اين گونه سخن گفت . امام صادق عليه السلام بسيار ناراحت شدند . و از فرط ناراحتى با دست مبارك بر پيشانى خود زدند . سپس آن حضرت عليه السلام با لحن سرزنشآميزى به آن مرد فرمود : به مادر اين غلام تهمت مىزنى و به او نسبت ناروا مىدهى ؟ من تا امروز فكر مىكردم كه تو انسان باتقوا و پرهيزگارى هستى . امّا امروز - با اين كار - فهميدم كه تو اهل تقوا و پرهيزگارى نيستى . آن مرد براى توجيه اين عمل ناپسند خود به امام صادق عليه السلام گفت : مادر اين غلام مسلمان نيست . در اين هنگام امام صادق عليه السلام به تندى به آن مرد فرمود : از من دور شو . مگر نمىدانى كه براى هر قوم و جماعتى ازدواج و پيمان زناشوئى وجود دارد - كه با انجام دادن آن - خود را از زنا و عمل نامشروع منزّه و پاك مىگردانند ؟ !