السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري ( مترجم : اسماعيلى )

219

بايدها و نبايدها در رفتار و كردار قضات ( فارسى )

حق ندارد . تو مرا از صليب پائين كشيدى و مرا از مرگ نجات دادى . به همين خاطر تا آخر عمر به عنوان خدمتگذار بهمراه تو خواهم بود . سپس اين مرد بهمراه آن زن به راه خود ادامه داده و به ساحل دريايى رسيدند . آنها مشاهده كردند كه دو كشتى در كنار ساحل لنگر انداخته‌اند . آن مرد به اين زن پاكدامن گفت : تو در اينجا بنشين تا من براى تهيهء غذا به نزد مردمى كه در اين كشتى نشسته‌اند بروم . سپس آن مرد خود را به كشتى رسانده و به كسانى كه در كشتى نشسته بودند گفت : بار كشتىهاى شما چيست ؟ آنها گفتند : بار يك كشتى ما جواهر و عنبر مىباشد و كشتى ديگر مخصوص سوار شدن خودمان است . آن مرد به آنها گفت : كالاى شما چه مقدار ارزش دارد ؟ آنها گفتند : ارزش آن به حدى است كه قادر به تعيين قيمت آن نيستيم . آن مرد به آنها گفت : من چيزى دارم كه ارزش آن از قيمت كالاهاى شما بيشتر است . آنها به او گفتند : مگر تو چه دارى ؟