الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
275
الغدير ( فارسي )
و الهام آسمانى جنگيدى و خدا قصد و تدبير بدخواهانه ات را خنثى و بر باد ساخت و در دورهء اسلامت خلافت را نگذاشتى بدست فرزند پيامبر خدا ( ص ) درآيد ، و ترا كه آزاد شده اى چه به خلافت ؟ معاويه گفت : اين پير مرد خرف شده و عقل خويش از دست داده ، او را بلندش كنيد و دورش كنيد . دستش را گرفته دورش ساختند . » ( 1 ) خلاصهء اين داستان را ابن حجر در « اصابه » از طريقى ديگر و از زبان عبد اللَّه بن زبير ثبت كرده است با اين افزوده كه « گفت : من خرف نشدهام ، اما ترا اى معاويه به خدا قسم مىدهم آيا يادت نيست كه در خدمت رسول خدا ( ص ) نشسته بوديم على فرا رسيده پيامبر ( ص ) از او استقبال كرد و در آغوشش گرفت و فرمود : خدا بكشد كسى را كه با تو بجنگد ، و دشمن آن باشد كه با تو دشمنى ورزد ؟ معاويه سخن او را قطع كرد و حرف ديگرى پيش آورد . » ( 2 )
--> ( 1 ) - اغانى 3 / 18 . ( 2 ) - اصابه 2 / 43 .