الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

271

الغدير ( فارسي )

مىدهم كه راست و درست بگوئيد : به نظر شما من چگونه خليفه اى هستم ؟ ابن كواء گفت : اگر ما را قسم نمىدادى كه راست بگوئيم نمىگفتيم چون تو ديكتاتورى بدخواه و لجبازى كه خدا را در نظر نگرفته و مردان پاكدامن و خوب را مىكشى . لكن اكنون قسم دادى مىگوئيم : تا آنجا كه اطلاع داريم تو در دنيا آسوده اى و در آخرت در تنگنا ، نعمت دنيا ترا است و نعمت آخرت از تو بدور ، تاريكى را نور جلوه مىدهى و روز را شب . معاويه گفت : خدا اين حكومت ( يا اسلام ) را به وسيلهء مردم شام به عزت و قدرت رسانيد به وسيلهء مردمى كه از قلمروش دفاع مىكنند و آنچه را حرام شمرده ترك مىنمايند و مثل عراقيان نيستند كه مقدسات خدا را هتك كنند و حرام خدا را روا بشمارند و حلالش را حرام نمايند . عبد اللَّه بن كواء گفت : پسر ابو سفيان ! هر حرفى جوابى دارد ، اما ما از ديكتاتور منشى تو بيمناكيم ، اگر اجازه و آزادى گفتار بدهى از مردم عراق با زبانى قاطع و رسا و بران دفاع خواهيم كرد كه در راه خدا ، تحت تأثير سرزنش سرزنشگر قرار نمىگيرد ، و اگر اجازهء آزادى گفتار ندهى مقاومت و شكيبائى خواهيم ورزيد تا آن وقت كه خدا وضع ديگرى پيش آورد و گشايشى برايمان . گفت : به خدا اجازه و آزادى گفتار به تو نخواهم داد . آنگاه صعصعه زبان به سخن گشود : تو اى پسر ابو سفيان ! سخن گفتى و برسائى و هر چه را مىخواستى گفتى و كوتاهى ننمودى ، اما حقيقت چنان نيست كه تو گفتى . كسى كه مردم را به زور و با قوهء قهريه زير حكومت خويش در آورده و آنها را از سر خود بزرگگيرى خوار نموده و با وسايل و روشهاى ناروا و با دروغ و مكر و حيله بر خلق چيره گشته كجا خليفه خوانده مىشود ؟ ! به خدا در جنگ « بدر » تو هيچ گونه شركتى نداشتى ، بلكه به عكس تو و پدرت در اردوى كسانى بوديد كه عليه پيامبر خدا ( ص ) لشكر كشيده بودند ، و تو آزاد شده اى فرزند آزاد شده اى كه پيامبر خدا ( ص ) شما دو نفر را آزاد كرد و بند اسارت از پايتان فرو گذاشت ، بنابر اين چگونه آزاد شدهء فتح مكه را خلافت سزا است ؟ !