الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
270
الغدير ( فارسي )
را كه ياراى انكارش را ندارى بر صورتت مىكوبد . معاويه پرخاش كرد كه به خدا ترا دور و در بدر خواهم كرد ! صعصعه گفت : به خدا زمين پهناور است و دورى تو مايهء آسايش . تهديد كرد كه حقوق و مستمريت را توقيف خواهم كرد ! گفت : اگر آن به دست و در اختيار تو است بكن ، اما حقوق و عطاى مستمر و نعمتهاى ممتاز در ملكوت و اختيار كسى است كه خزانه هايش كاستى نمىپذيرد و به انتها نمىرسد و بخششهايش زوال نمىيابد و در اعطا و رقم زدن نعمت ، حق كسى را پايمال نمىكند و زياد و نقصان نمىيابد . معاويه گفت : مىخواهى خودت را به كشتن بدهى . گفت : يواشتر ! سخن از روى نادانى نگفتم و قتل كسى را روا نشمردم و « انسانى را كه خدا قتلش را جز به حق و به موجب قانون اسلام روا نشمرده مكش ، و هر كه بناحق و مظلومانه كشته شود خدا به كيفر قاتلش بنشيند » و او را كيفرى دردناك بچشاند و آتشى گدازان ، و به دوزخ در اندازد . » ( 1 ) 75 - معاويه پسر يزيد بن معاويه چون به حكومت رسيد ، به منبر رفته چنين گفت : « اين خلافت ، ريسمان خدا است ( و پيوند و رابطهء با خدا ) و جدم معاويه بر سر خلافت با كسى كه صاحب لايق آن بود و از او به تصديش سزاوارتر به كشمكش برخاست ، يعنى با على بن ابيطالب ، و شما را به كارهائى كه مىدانيد وادار كرد تا آنكه اجلش سر رسيد و در گورش در بند گناهانش گشت . آنگاه پدرم متصدى حكومت گشت در حالى كه شايستهء آن نبود و با پسر دختر پيامبر خدا ( ص ) به كشمكش و دشمنى برخاست . بر اثر آن ، جوانمرگ شد و بىدنباله ، و در گورش اسير گناهانش گشت . » آنگاه بگريست . ( 2 ) 76 - حارث بن مسمار بهرانى مىگويد : معاويه ، صعصعة بن صوحان عبدى و عبد اللَّه بن كواء يشكرى و تنى چند ديگر از اصحاب على را با جمعى از رجال قريش زندانى كرد . روزى به ديدن آنها رفت و گفت : شما را به خدا قسم
--> ( 1 ) - تاريخ ابن عساكر 6 / 425 . ( 2 ) - صواعق المحرقه ، ابن حجر 134 .